از کی و چی بنویسم.یعنی آن قدر نقش و نگار جلوی چشم و توی ذهن و چه و چه و چه هست...؛که پس و پیش کردن
شان ؛ خیلی فکر می خواهد. از آدمهای هیکل عوض کرده و مدرن شده تا فمینیست های سنت گرا! و مردهای, یک سروگردننامرد؛ و زن هایی که وقتی به هم می رسند می گویند مرد باش تا نامردهای مرد؛ و حاج خانم های چادر به سر,قدیمی؛ که کنار دیگ بزرگ برنج پشت داده اند به دیوار گچی ذغال گرفته ای؛ و عنکبوت کوچولویی که..آن گوشه سقف؛ برای خودش کاموا می بافد .. تو این گرمای تیرماهی.خیلی ها دیگر رفتند. بعضی ها هنوز گرد و خاک ن
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
یکی دو ماه پیش ؛ به عروسی یکی از دوستانم دعوت شده بودم. یک عروسی خوشگل و مرتب و جمع و جور ؛ بامیز بزرگی پر از غذاهای خوشمزه و رنگارنگ که به طرز زیبایی هم ؛چیده شده بود. وقتی وارد شدم داماد رفته بود
عروس را بیاورد..برای همین مجبور شدم داخل حیاط کوچکی بشوم که پر بود از درخت و گل و دو سه قفس بلبلو قناری که برای خودشان می خواندند و می رقصیدند.سرگرم رقص و آواز بلبل قناری های دوست قدیمی امبودم که ناگهان صدای سوت و های و هوی خانم ها بلند شد که عروس و داماد آمدند. عروسی چاااق و چله .. باگونه هایی پف کر
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
بار الها ...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم
نکند فرق به حالم...چه برانیچه بخوانیچه به اوجم برسانیچه به خاکم بکشانینه من آنم که برنجمنه تو آنی که برانینه من آنمکه زفیض نگهت ... چشم بپوشم .نه تو آنیکه گدا را ... ننوازی به نگاهی .در اگر باز نگردد ... نروم باز به جاییپشت دیوار نشینم ... چو گدا ؛ برسر راهیکس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی ؛ چه نخواهیبازکن در که جز این خانه مرا ...نیست پناهی.شیخ خواجه عبدالله انصاریچهارشنبه هشتم امرداد ماه هزار و چهارصد و چهار
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
در را آرام باز می کنم..می روم تو .آقا فرهاد سلمانی که دارد موهای مشتری را می زند؛ بر می گردد با قیافه ای خوشحال .. جواب
سلام مرا می دهد . سلمانی پر است از ادکلون و خود تراش های خارجی و شامپو و دو آئینه بزرگ؛که هر روز دهها آدم توی, آنها .. خودشا ن را دید می زنند و سفارش مدل مو ؛ریش های سایهدار و سبیل های چخماقی می دهند. گاهی هم آدمی پیدا می شود سرش را حسن کچلی بزند. این مدل را من سالهاست دوستدارم سفارش بدهم ولی نه کار و زندگی مجال می دهد و نه جسارتش را دارم.قدیم ها این دنگ و فنگ ها نبود. می رفتی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
گاهی وقت ها یک آهنگ ساده ولی بسیار گیرا و عمیق تو را می برد به بقچه ای که محکم گره زده شده و تو ؛درون آن گیر افتادی ..و هیچ راه فراری نداری... و آهنگ ..بدجوری تو را می کوبد به در و دیوار
خاطرات. و میدونی ..چیش جالبه؟ اونجاش که هیچ میلی به نشنیدنش نداری. دو سه پانزده بغل بزرگ... نوار کاست دارم با دو سه نیمچه بغل آهنگ که سالها که تنهاتر می شوم ...شانسی انتخاب میکنم و گوش می دهم. و ..متوجه می شوم سالهای زیبایی داشتم.سالهایی که خیلی هادیگر در آن نیستند و من باید از همه آنها بنویسم و اگر شد عکس هایش
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
بهترین بی خیالی ؛ فراموشی است.وقتی یادتان نباشد ..آرامشی به عمق نسیان شما را بغل می گیرد . آن چنان در آغوشش فشارتان می
دهد که خواب تان می آید.باید خیلی چیزها را .. داد دست قرمز. پا شد؛ دو سه ساندویچ گرفت ؛ رفت سعد آباد.روی نیمکتی نشست و پتوی سربازی قدیمی را دو لا کرد ..برای نشستن .. روی پا انداختن ...و نشست به هوای اذان, از آن دورها..با اشتهای وحشی خورد.دیروز رفتم سعد آباد... پتو انداختم نیمکتی و ... .بعد زل زدم به گنجشک های تپلی که سینه داده بودند جلو ... برای هم روی شاخه ها...باله می رفتند...
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
گاهی آن قدر پو ل داری که داشتنش ..به چشمت نمیاد. گاهی آن قدر نیست ؛ که یخت می زنه ..
این دوست داشتنی, شیطان؛ رفیق, خیلی از سالهای شیک و شگفت انگیز ..یک وقت هایی مرا از نبودنش ؛ شرمنده می کند ... آن قدر که نه زبانم درست و حسابی می چرخد و نه دلم آرام میگیرد از اینکه به عزیز دوست داشتنی امبگویم .. ندارم. برای همهء ناتوانی هایم ... معذرت می خواهم به وقت, بازی, گرگم به هوای, پول پول جان ... خیلی بی انصافی ساعت یک و شونزده دقیقه بامداد جومه بیست و چهارم بهمن ماه هزارو چهارصدو چهار
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
در این ا زپیش, ما رفتن ها؛ یک سکوت و حس دردمندی نهفته..که وقتی می بینم یک کسی ؛ رفته.... دلم فشرده میشود.یک فشردگی عجیب و تلخ و غمگینی که فکر کردن را له میکند و از بس حس میکنی تنهایی؛ نمی
توانی بقول خودم..جوم بخوری.این رفتن ها..درد دارد جانم.خیلی درد دارد. پدر آدم را در می آورد به وقتی که دارد می رود و تو هی داری تو تنهایی دلت؛ داد می زنی ... نرو؛ من چی؟ولی وقتی رسیدی دیدی نیست...حس میکنی در سیاهچاله زمان... سرگردانی و روحت را به سیخ کشیدن و تو داری به بی کسی و دل بیچاره و تنهای, خودت..چنگ میزن
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی