خرید بک لینک
از کی و چی بنویسم.یعنی آن قدر نقش و نگار جلوی چشم و توی ذهن و چه و چه و چه هست...؛که پس و پیش کردن شان ؛ خیلی فکر می خواهد. از آدمهای هیکل عوض کرده و مدرن شده تا فمینیست های سنت گرا! و مردهای, یک سروگردننامرد؛ و زن هایی که وقتی به هم می رسند می گویند مرد باش تا نامردهای مرد؛ و حاج خانم های چادر به سر,قدیمی؛ که کنار دیگ بزرگ برنج پشت داده اند به دیوار گچی ذغال گرفته ای؛ و عنکبوت کوچولویی که..آن گوشه سقف؛ برای خودش کاموا می بافد .. تو این گرمای تیرماهی.خیلی ها دیگر رفتند. بعضی ها هنوز گرد و خاک نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

یکی دو ماه پیش ؛ به عروسی یکی از دوستانم دعوت شده بودم. یک عروسی خوشگل و مرتب و جمع و جور ؛ بامیز بزرگی پر از غذاهای خوشمزه و رنگارنگ که به طرز زیبایی هم ؛چیده شده بود. وقتی وارد شدم داماد رفته بود عروس را بیاورد..برای همین مجبور شدم داخل حیاط کوچکی بشوم که پر بود از درخت و گل و دو سه قفس بلبلو قناری که برای خودشان می خواندند و می رقصیدند.سرگرم رقص و آواز بلبل قناری های دوست قدیمی امبودم که ناگهان صدای سوت و های و هوی خانم ها بلند شد که عروس و داماد آمدند. عروسی چاااق و چله .. باگونه هایی پف کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

بار الها ...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم نکند فرق به حالم...چه برانیچه بخوانیچه به اوجم برسانیچه به خاکم بکشانینه من آنم که برنجمنه تو آنی که برانینه من آنمکه زفیض نگهت ... چشم بپوشم .نه تو آنیکه گدا را ... ننوازی به نگاهی .در اگر باز نگردد ... نروم باز به جاییپشت دیوار نشینم ... چو گدا ؛ برسر راهیکس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی ؛ چه نخواهیبازکن در که جز این خانه مرا ...نیست پناهی.شیخ خواجه عبدالله انصاریچهارشنبه هشتم امرداد ماه هزار و چهارصد و چهارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

در را آرام باز می کنم..می روم تو .آقا فرهاد سلمانی که دارد موهای مشتری را می زند؛ بر می گردد با قیافه ای خوشحال .. جواب سلام مرا می دهد . سلمانی پر است از ادکلون و خود تراش های خارجی و شامپو و دو آئینه بزرگ؛که هر روز دهها آدم توی, آنها .. خودشا ن را دید می زنند و سفارش مدل مو ؛ریش های سایهدار و سبیل های چخماقی می دهند. گاهی هم آدمی پیدا می شود سرش را حسن کچلی بزند. این مدل را من سالهاست دوستدارم سفارش بدهم ولی نه کار و زندگی مجال می دهد و نه جسارتش را دارم.قدیم ها این دنگ و فنگ ها نبود. می رفتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

گاهی وقت ها یک آهنگ ساده ولی بسیار گیرا و عمیق تو را می برد به بقچه ای که محکم گره زده شده و تو ؛درون آن گیر افتادی ..و هیچ راه فراری نداری... و آهنگ ..بدجوری تو را می کوبد به در و دیوار خاطرات. و میدونی ..چیش جالبه؟ اونجاش که هیچ میلی به نشنیدنش نداری. دو سه پانزده بغل بزرگ... نوار کاست دارم با دو سه نیمچه بغل آهنگ که سالها که تنهاتر می شوم ...شانسی انتخاب میکنم و گوش می دهم. و ..متوجه می شوم سالهای زیبایی داشتم.سالهایی که خیلی هادیگر در آن نیستند و من باید از همه آنها بنویسم و اگر شد عکس هایشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

بهترین بی خیالی ؛ فراموشی است.وقتی یادتان نباشد ..آرامشی به عمق نسیان شما را بغل می گیرد . آن چنان در آغوشش فشارتان می دهد که خواب تان می آید.باید خیلی چیزها را .. داد دست قرمز. پا شد؛ دو سه ساندویچ گرفت ؛ رفت سعد آباد.روی نیمکتی نشست و پتوی سربازی قدیمی را دو لا کرد ..برای نشستن .. روی پا انداختن ...و نشست به هوای اذان, از آن دورها..با اشتهای وحشی خورد.دیروز رفتم سعد آباد... پتو انداختم نیمکتی و ... .بعد زل زدم به گنجشک های تپلی که سینه داده بودند جلو ... برای هم روی شاخه ها...باله می رفتند...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

گاهی آن قدر پو ل داری که داشتنش ..به چشمت نمیاد. گاهی آن قدر نیست ؛ که یخت می زنه .. این دوست داشتنی, شیطان؛ رفیق, خیلی از سالهای شیک و شگفت انگیز ..یک وقت هایی مرا از نبودنش ؛ شرمنده می کند ... آن قدر که نه زبانم درست و حسابی می چرخد و نه دلم آرام میگیرد از اینکه به عزیز دوست داشتنی امبگویم .. ندارم. برای همهء ناتوانی هایم ... معذرت می خواهم به وقت, بازی, گرگم به هوای, پول پول جان ... خیلی بی انصافی ساعت یک و شونزده دقیقه بامداد جومه بیست و چهارم بهمن ماه هزارو چهارصدو چهار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

در این ا زپیش, ما رفتن ها؛ یک سکوت و حس دردمندی نهفته..که وقتی می بینم یک کسی ؛ رفته.... دلم فشرده میشود.یک فشردگی عجیب و تلخ و غمگینی که فکر کردن را له میکند و از بس حس میکنی تنهایی؛ نمی توانی بقول خودم..جوم بخوری.این رفتن ها..درد دارد جانم.خیلی درد دارد. پدر آدم را در می آورد به وقتی که دارد می رود و تو هی داری تو تنهایی دلت؛ داد می زنی ... نرو؛ من چی؟ولی وقتی رسیدی دیدی نیست...حس میکنی در سیاهچاله زمان... سرگردانی و روحت را به سیخ کشیدن و تو داری به بی کسی و دل بیچاره و تنهای, خودت..چنگ میزنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

چیزی که در وهله اول توجهم را جلب کرد آشفتگی موهایش بود.کلی موی سیاه و سفید در هم فرو رفته بودند و صورتی لاغر و کشیده با چشمانی نیمه باز با پیشانی بزرگ و ابروهایی نه چندان زیاد ولی کمی جنگی شبیه گوشهابروهای جغد؛می بینم.دماغی مثل یک خیارشور متوسط, کمی کج شده و لب هایی اندازه ... همهء اینآدمی بود که میدیدم. خوب که زل زدم به لبخند نیمه شیطانی اش .. حس کردم از آن لبخند هاییاست که شاید از سر تا ته سال... چهار بار بیشتر روی صورتش نمی نشست.یعنی لبخند های اندازهفصل های سال.آدمی که هر سه ماه یک بار لبخند نزند.. چه جور آدمی است؟!بنظرم اصلا چنگی بهدل نمی زند... و باید بی خیالش شد.بی خیال.اما یادم افتاد این آدم خیلی وقت ها لبخند روی لبآدمها می آورد ... و و قتی قاه قاه میزد ... یک سبد اکسیژن انگور..زرد آلو..هلو... موز...خیار...و سیب می ریخت لای جنگل پر از احساس همه .... و مثل یک جادوگر ؛ ناپدید میشد لایابر و مه پشت سرش. دیگر از آن نشاط باستانی اش خبری نیست.بیشتر شبیه سناتورهای روم شده وصورتی پر از اخم های زخمی پیدا کرده است.همه اینها را که میبینم حس میکنم باید برای تولدش ؛ یکعصای محکم ژنرالی بگیرم تا مثل بعضی ها وقتی دسته خمیده آن را دستش میگیرد؛ یک موج انرژیبدود تنش ..و بیشتر از اینها شبیه آدمها بشود.ما سال های خوبی باهم داشتیم .البته همیشه هم که میگویم ؛نه.روزهای بدی هم داشتیم .روزهایی اندازه یک عصر گرم مردادی با کلاغ عصبانی نشسته رویدرخت, پر از برگ های گردو خاکی ... و قار قار های سرشار از حرف های نامفهوم . ولی به کینه وعداوتی نرسید.وقتی یادم افتاد که این چهره با همهء خصوصیت ها و چین و چروک و ژولیدگی های آشفتگی اش... همه؛ خاک شده است...دلم بد جوری گرفت.باورش برایم سخت است که زیر خاک رفتهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: جمعه 13 بهمن 1402 ساعت: 2:00

نگه داشتن حس ها؛ از آن نگه داشتن هایی است که می ارزد به خیلی از چیزهایی که در زندگی با آدم راهمی آیند..راه می روند و یک پا؛ از آدم عقب نمی ماند.ولی روزگار همیشه به این سادگی ها آدم را ولنمی کند تا با حس هایش بماند. بقول آقا ناصرالدین شاه؛روزگار پدر در می آورد .از آن پدر در آوردنهایی که قلب پادشاه را .. با فشنگ میرزایی ؛ در آورد . آدم که لیوان سرد و گرم روزگار را سر میکشد..می فهمد که یک و دو و سه ؛ یعنی چه.البته این قصه ؛ زیرگوشی ای نیست که تازه فهمیده باشد ...اما خب؛ چای باید دم بکشد.گاهی دلم برای هر چی که بوده؛ خیلی تنگ می شود. از آن دلتنگی های بدی که خدا می داند و بس . ولیفقط شب ها است که می توانم به آن بقچه بروم.بخصوص شب هایی که قرص ماه مانند خنجر کوتاه شدهکجی ... روی پرده سیاه آسمان ؛ آویخته شده است .. و از بود و نبود زندگی ... گاهی فقط نسیم از پاافتاده نیمه شبی ..هست و صدای سگی از آن دور دور های, .. دور. اینجاست که می خواهی خودترا لای طوفانی از شن های احساس شبانه ات... خودت را گم و گور کنی و تا آفتاب پلک های,خواب آلوده اش را باز نکرده است ... از دانه دانه طوفان شن هایت ... افسانه ببافی برایخودت .از آن بافتنی های قشنگ مادر بزرگ؛ که شب ها برایت می گفت و تو ؛ خودت را می زدیبه خواب؛ و مادر بزرگ تا میخواست تو را بی سرو صدا از روی پاهای خواب رفته اش بگذارد رویفرش؛ شیطانه های وجودت .. به شیطنت می افتادند و تو چشم هایت را باز می کردی ..با کمی آه و نالههای بچگانه ات که خودت آن ها را غلیظ می کردی؛ و بیچاره مادر بزرگ .. باز برایت می بافت و تومست می شدی از اینهمه شیطانک های کوچک وجودت ..که هنوز دست روزگار به موهایش نخوردهبود و فکر می کرد همیشه همین بوده که هست .گاهی دلم برایتان تنگ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: جمعه 13 بهمن 1402 ساعت: 2:00

پراید ... زرد و نحیفی از راه رسید ... گفتم نصف راه .... گفت بپر نصف راه. راننده ..سن زیادی داشت و گردن پراید را محکم گرفته بود .نصف, راه که رفتیم ؛ برگشت گفت : این همه سال دو چیز اذیتم کرد .یکی اینکه مزه دهان مان یادمان رفته دوم این که مهر و محبت مان را از دست دادیم.بعد زل زد آسفالتی که تند تند می رفت زیر پراید ..آخر شهناز ... آقایی گفت نصف راه ... گفت بپر نصف راه ... دورت بگردم. و من ؛خوشم آمد .. خنده لم داد؛ گوشه لبم .یک کم که گذشت؛ برگشت به من و آن آقای پشتی گفت:اینم نصف راه ... بفرمائید دورتان بگردم ... و من یک اسکناس ده تومانی دادم دستش با دعای خدا بهتون دلخوشی بده و عاقبتتان بخیر... ؛ و او خندید و گفت ... دورت بگردم م م.پراید که رفت ... دعا کردم نان و پنیر سفره اش کم نشود .... و فووت کردم تاکسی, پراید, زردی که ؛ حالم را خوش کرده بود. + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 18:17 توسط | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 16:52

یک حسی را ؛ روزگاری اگر جایی ؛ جا گذاشته باشی؛ انداخته باشی ؛ هر چی ! ... و سال ها بعد ؛پس, گردو خاک زمان ؛ دوباره برگردد ... داشته باشیش ... پیچ و تابش آشنا ... رفیق جیغ هایش باشی...؛ ویولونیاست؛ دم غروب آفتاب . ما آدم ها ..آهنگ های خودمان را داریم. آواها و آوازهای خودمان... زمزمههای ریز جوانی را... بی هیچ تعارفی ...وقتی مال خودمان باشد... می شویم همان. صورتی با اخم و لبخند ...ابروانی پیچ پیچ .. تاب و تاب ... شلوغ پلوغ ؛ لبی ..گاه آویزان ...گاه پر از نیش ..گاه هر چه که میخواهی ... آن وقت می شوی کودک سال های دوری که سال هاست رفته است. چرا هنوز هم همان بچهءرفته ایم؟چرا بزرگ نمی شویم؟ چرا قد نمی کشیم؟ چرا نمی شویم یک آرزوی دیگر؟ یک خواستنی ؛ بیشتر. حتیبستنی.چرا نمی شوم یک آدم دیگری که خیلی ها دوست دارند؟ چرا هنوز .. نغمه ها برایم غمگین هستند؟ و مناین همه عمیق... می فهمم چه می گویند.چرا این همه؛ با چراها هستم؟ چرا این همه را دارم؟ چرا یک چیزهاییبه گوشم عوض شده اند؟ حتی آهنگ ها ..دیگر آن آهنگ هایی نیستند که می شنیدم؟یعنی همه اینها؛ آغاز فصل هستند؟من چرا فصل های خودم را دوست دارم؟ چرا نمی خواهم آنها را از دست بدهم؟ چرا این همه دلتنگ بوم, شب های, تاریکم؟ این همه دلتنگی تا کجا؟ دلتنگی های ادمی را باد می برد و باد را؛ آدم . این همه ناموزونی از چیست؟ حتی جایت را که عوض می کنی ..راضی ات نمی کند.این صندلی نه؛ آن یکی.این خانه نه؛ آن خانه.حتی کتاب ها هم پشت ویترین؛ جذاب نیستند.چشمک هایشان ... مرده است. حتی آقا تقی ..آن تقی آقای خودم نیست.یعنی من هم برای صندلی و خانه و کتاب و آقا تقی ... عوض شده ام؟ ولی چرا ماه؛ همان ماه است؟ چرا از دیدنش سیر نمی شوم؟ چرا ستاره ها بیشترند؟ چرا این همه؛ شب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 16:52

از دالان کوتاه خنک رد شدیم از حیاط کوچک ؛با حوض آبی اش ؛رد شدیم و لب, تنها پله, جلوی, در, چوبی, آبی رنگ؛ کفش هایمان را در آوردیم و داخل شدیم .خنکی پنکه ای به صورتمان خورد ... سرم را که بلند کردم ..خان دایی ایستاده بود مرا نگاه می کرد؛ و گوشه لب,پر چین و چروکش که مردانگی از آنمی بارید؛ لبخند.. جاخوش کرده بود.با مادرم حال و احوال پرسید و دست داد .. و آرام زد شانه اش ؛ و مادر ازشوخ برادر...لبخند پهنای صورتش را گرفت. خان دایی گوش مرا به شوخ پیچاند و سر خم کرد ..مرا بوسید. بوی تنباکو می داد خان دایی... بوی تنباکویدوست داشتنی قدیمی که آن سالهای دور ..مردهای کهنسال؛ داخل جعبه آهنی خوش فرم و دست ساخته ایمی ریختند و در مهمانی ها ..دور همی های مردانه..قهوه خانه ... یا مرگ کسی..در قبرستان ؛ فکورانه تنباکویش را میریختند لای, کاغذ سیگارش ...و با نوک زبان کاغذ را تر می کردند و با کبریت ؛ آتش می زدند ..و دودش راپوف میکردند هوا... و تا ته دود ... زل می زدند .دست انداختم دور گردن خان دایی و صورت مردانه و خط خطی اش را بوسیدم و او مرا چون جوجه های حیاطش... قلقلک داد و قاه قاه خندید و دستم را گرفت و برد تنبی. در, تنبی فقط وقتی باز می شد که مهمان از راه میرسید.آن اتاق تا وقتی مهمان بود ..مال مهمان بود .نوروز که می رسید ..اتاق دید و بازدیدها بود ..برای همینهمیشه خیلی تمیز و مرتب بود.آن سال های دور مهمان ها در خانه ها اتاق داشتند و حرمت مهمان آبرویصاحب خانه بود.هنوز درست و حسابی ننشسته بودیم که صدای بلند و قوی نرگس خانم زن دایی در حیاط پیچید.تادو پلک بزنم.. نرگس خانم پریده بود داخل اتاق ..و از سر شوق و شادی ... پرید آغوش مادرم که نیم خیزشده بود به پایش بایستد . جثه بزرگ نرگس خانم؛ مادر را هل داد عقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 16:52

تو دلبر بی پروا ؛ من بی دل, دانایم

این لرزد و آن ترسد؛ گاه'>گاه از تو و گاه از من

بامداد شنبه بیست و نهم امرداد هزارو چهارصدو یک

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 0:29 توسط |

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: پنجشنبه 14 مهر 1401 ساعت: 12:41

پرتو صبح ازل می دمد؛ از خاطر من

ای بشب رفته ؛اگر وقت سحر باز آیی

چهارشنبه دوم شهریور هزارو چهارصدو یک

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 1:15 توسط |

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: پنجشنبه 14 مهر 1401 ساعت: 12:41

صفحه بندی