در این ا زپیش, ما رفتن ها؛ یک سکوت و حس دردمندی نهفته..که وقتی می بینم یک کسی ؛ رفته.... دلم
فشرده میشود.یک فشردگی عجیب و تلخ و غمگینی که فکر کردن را له میکند و از بس حس میکنی تنهایی؛ نمی
توانی بقول خودم..جوم بخوری.
این رفتن ها..درد دارد جانم.
خیلی درد دارد.
پدر آدم را در می آورد به وقتی که دارد می رود و تو هی داری تو تنهایی دلت؛ داد می زنی ... نرو؛ من چی؟
ولی وقتی رسیدی دیدی نیست...حس میکنی در سیاهچاله زمان... سرگردانی و روحت را به سیخ کشیدن و تو
داری به بی کسی و دل بیچاره و تنهای, خودت..چنگ میزنی از بس ..آن کس که چنگ هایت را
میگرفت و از عشق و مهربانی .. سیرابت میکرد و قربان قد وبالا و چشم و ابرو هایت می رفت ؛ دیگر نیست .
انگار سالهاست رفته و از گردنه پر برف زندگی دور شده و زنگوله شتر زندگی اش..قرنهاست...زنگ نمی زند .
و باور نمیکنی..نیست.
فکر میکنی خواب است..
یک شوخی, است
و سر که برگردانی... روی مبل... یا روی فرش دراز کشیده و چای میخورد..با یک ریز دانه قند پهلوش.
اما... این رفتن را بازگشتی نیست جانم...
سفریست که باز هم ..کاسه آبی .. میخواهد.
صبور باش آفرودیت
ساعت یک و چهل و سه دقیقه بامداد جومه بیست و چهارم بهمن ماه هزارو چهارصدو چهار
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی