خرید بک لینک

در این ا زپیش, ما رفتن ها؛ یک سکوت و حس دردمندی نهفته..که وقتی می بینم یک کسی ؛ رفته.... دلم

فشرده میشود.یک فشردگی عجیب و تلخ و غمگینی که فکر کردن را له میکند و از بس حس میکنی تنهایی؛ نمی

آفرودیت

توانی بقول خودم..جوم بخوری.

این رفتن ها..درد دارد جانم.

خیلی درد دارد.

پدر آدم را در می آورد به وقتی که دارد می رود و تو هی داری تو تنهایی دلت؛ داد می زنی ... نرو؛ من چی؟

ولی وقتی رسیدی دیدی نیست...حس میکنی در سیاهچاله زمان... سرگردانی و روحت را به سیخ کشیدن و تو

داری به بی کسی و دل بیچاره و تنهای, خودت..چنگ میزنی از بس ..آن کس که چنگ هایت را

میگرفت و از عشق و مهربانی .. سیرابت میکرد و قربان قد وبالا و چشم و ابرو هایت می رفت ؛ دیگر نیست .

انگار سالهاست رفته و از گردنه پر برف زندگی دور شده و زنگوله شتر زندگی اش..قرنهاست...زنگ نمی زند .

و باور نمیکنی..نیست.

فکر میکنی خواب است..

یک شوخی, است

و سر که برگردانی... روی مبل... یا روی فرش دراز کشیده و چای میخورد..با یک ریز دانه قند پهلوش.

اما... این رفتن را بازگشتی نیست جانم...

سفریست که باز هم ..کاسه آبی .. میخواهد.

صبور باش آفرودیت

ساعت یک و چهل و سه دقیقه بامداد جومه بیست و چهارم بهمن ماه هزارو چهارصدو چهار

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

صفحه بندی