خرید بک لینک

یکی دو ماه پیش ؛ به عروسی یکی از دوستانم دعوت شده بودم. یک عروسی خوشگل و مرتب و جمع و جور ؛ با

میز بزرگی پر از غذاهای خوشمزه و رنگارنگ که به طرز زیبایی هم ؛چیده شده بود. وقتی وارد شدم داماد رفته بود

ماهی چاق و چله احتشام

عروس را بیاورد..برای همین مجبور شدم داخل حیاط کوچکی بشوم که پر بود از درخت و گل و دو سه قفس بلبل

و قناری که برای خودشان می خواندند و می رقصیدند.سرگرم رقص و آواز بلبل قناری های دوست قدیمی ام

بودم که ناگهان صدای سوت و های و هوی خانم ها بلند شد که عروس و داماد آمدند. عروسی چاااق و چله .. با

گونه هایی پف کرده و قرمز ؛ و قدی اندازه یک و شصت و پنج با کفشی پاشنه ریز بلند؛که روی آن به چابکی مثل

بلبل حیاط ؛ دور, خودش دور می زد وارد هال, تقریبا بزرگ, خانهء عموی, داماد شد. هی دقت کردم خبری از

داماد بگیرم دیدم خبری نیست. ولی تا خواستم از پسر عموی داماد بپرسم که احتشام کو؟ دیدم احتشام مشغول

جمع کردن شاباش هایی است که ریخته اند .این عادت احتشام همیشه با او بود که عاشق, دیوانهء پول باشد و برای

همین تقریبا هیچوقت به پول نرسیده است.احتشام ؛بعد از بالا بردن ابروهایش به نشانه تعجب از دیدن من ..

مثل روستایی های دو صد سال پیش .. صورتم را بوسید و شاباش خواست و من یک صد تومانی قدیم که

شاباش آورده بودم ؛ دادم به احتشام و او قاه قاه خندید و رفت پیش عروس خانم . وسط شام احتشام را کنار

کشیدم و گفتم تو با این قدو قواره لاغرت چرا زنی به این چاقی گرفتی؟ خندید و گفت تو وقتی می روی قصابی..

گوشت می گیری یا استخوان؟و هر دو هاها خندیدیم. به احتشام گفتم این حرف را کی به تو یاد داده؟ گفت

عروس خانم. و من بیشتر خندیدم. موقع خداحافظی به عروس خانم گفتم باید از ناصرالدین شاه ممنون باشید که

طلسم تان را شکست.فکر می کنم عروس متوجه طعنه ام شد .. چون بد جوری نگاه کرد و از چشمانش شرر بارید

.. ولی زبان در کام کشید .. چیزی نگفت و مشغول نفر بعدی شد. چند روز که گذشت احتشام آمد و گفت..

آن شب چه گفتی که در زمان حاضر دور اسمت قلم قرمز کشیده زنم. من هم رک و پوست کنده گفتم آن حرف

گوشت و قصابی حرف ناصر الدین شاه بود .با این حرف خام شدی رفتی زن گرفتی سه برابر پهنای خودت

و باز هم سه برابر وزن خودت و تا آخر عمرت باید نفست در نیاید. به احتشام گفتم که زمان قاجار مردها بیشتر با

زن های چاق ازدواج می کردند و زن های به اصطلاح باربی امروزی برای هیچ مردی جالب نبود و زن های

ناصری هم همه چاق بودند و چاقی نشانه ثروتمندی و سالم بودن بود و لاغری علامت فقر و بیماری و بی حالی و بی

انرژی بودن بود؛ و وقتی یک اروپایی از ناصرالدین شاه می پرسد چرا ایرانی ها زن های چاق می گیرند شاه

گفته بود شما وقتی می روید به قصابی به قصاب میگوئید گوشت بدهد یا استخوان بدهد ؟

گرچه در زمان حاضر مردهای ایرانی با زن های لاغر هم ازدواج می کنند ولی این منطق شاهانه؛ هنوز هم طالب دارد... و

بدجوری هم طالب دارد.

آب بخوریم به یاد روح ناصرالدین شاه و انیس الدوله و بسلامتی احتشام خان و ماهی خانم .

چهارشنبه یکم امرداد ماه هزارو چهارصدو چهار

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

صفحه بندی