همینجوری
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
از کی و چی بنویسم.یعنی آن قدر نقش و نگار جلوی چشم و توی ذهن و چه و چه و چه هست...؛که پس و پیش کردن شان ؛ خیلی فکر می خواهد. از آدمهای هیکل عوض کرده و مدرن شده تا فمینیست های سنت گرا! و مردهای, یک سروگردننامرد؛ و زن هایی که وقتی به هم می رسند می گویند مرد باش تا نامردهای مرد؛ و حاج خانم های چادر به س...
ماهی چاق و چله احتشام
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
یکی دو ماه پیش ؛ به عروسی یکی از دوستانم دعوت شده بودم. یک عروسی خوشگل و مرتب و جمع و جور ؛ بامیز بزرگی پر از غذاهای خوشمزه و رنگارنگ که به طرز زیبایی هم ؛چیده شده بود. وقتی وارد شدم داماد رفته بود عروس را بیاورد..برای همین مجبور شدم داخل حیاط کوچکی بشوم که پر بود از درخت و گل و دو سه قفس بلبلو قنار...
باز کن در
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
بار الها ...از کوی تو بیرون نشود پای خیالم نکند فرق به حالم...چه برانیچه بخوانیچه به اوجم برسانیچه به خاکم بکشانینه من آنم که برنجمنه تو آنی که برانینه من آنمکه زفیض نگهت ... چشم بپوشم .نه تو آنیکه گدا را ... ننوازی به نگاهی .در اگر باز نگردد ... نروم باز به جاییپشت دیوار نشینم ... چو گدا ؛ برسر راه...
روزی روزگاری پالوده و قیچی و شانه
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
در را آرام باز می کنم..می روم تو .آقا فرهاد سلمانی که دارد موهای مشتری را می زند؛ بر می گردد با قیافه ای خوشحال .. جواب سلام مرا می دهد . سلمانی پر است از ادکلون و خود تراش های خارجی و شامپو و دو آئینه بزرگ؛که هر روز دهها آدم توی, آنها .. خودشا ن را دید می زنند و سفارش مدل مو ؛ریش های سایهدار و سبیل...
زیباترین رفته ها
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
گاهی وقت ها یک آهنگ ساده ولی بسیار گیرا و عمیق تو را می برد به بقچه ای که محکم گره زده شده و تو ؛درون آن گیر افتادی ..و هیچ راه فراری نداری... و آهنگ ..بدجوری تو را می کوبد به در و دیوار خاطرات. و میدونی ..چیش جالبه؟ اونجاش که هیچ میلی به نشنیدنش نداری. دو سه پانزده بغل بزرگ... نوار کاست دارم با دو ...
فراموشی
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
بهترین بی خیالی ؛ فراموشی است.وقتی یادتان نباشد ..آرامشی به عمق نسیان شما را بغل می گیرد . آن چنان در آغوشش فشارتان می دهد که خواب تان می آید.باید خیلی چیزها را .. داد دست قرمز. پا شد؛ دو سه ساندویچ گرفت ؛ رفت سعد آباد.روی نیمکتی نشست و پتوی سربازی قدیمی را دو لا کرد ..برای نشستن .. روی پا انداختن ....
پول بی انصاف
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
گاهی آن قدر پو ل داری که داشتنش ..به چشمت نمیاد. گاهی آن قدر نیست ؛ که یخت می زنه .. این دوست داشتنی, شیطان؛ رفیق, خیلی از سالهای شیک و شگفت انگیز ..یک وقت هایی مرا از نبودنش ؛ شرمنده می کند ... آن قدر که نه زبانم درست و حسابی می چرخد و نه دلم آرام میگیرد از اینکه به عزیز دوست داشتنی امبگویم .. ندار...
آفرودیت
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/24 | ساعت: 14:06
در این ا زپیش, ما رفتن ها؛ یک سکوت و حس دردمندی نهفته..که وقتی می بینم یک کسی ؛ رفته.... دلم فشرده میشود.یک فشردگی عجیب و تلخ و غمگینی که فکر کردن را له میکند و از بس حس میکنی تنهایی؛ نمی توانی بقول خودم..جوم بخوری.این رفتن ها..درد دارد جانم.خیلی درد دارد. پدر آدم را در می آورد به وقتی که دارد می رو...
لای جنگل احساس
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/13 | ساعت: 2:00
چیزی که در وهله اول توجهم را جلب کرد آشفتگی موهایش بود.کلی موی سیاه و سفید در هم فرو رفته بودند و صورتی لاغر و کشیده با چشمانی نیمه باز با پیشانی بزرگ و ابروهایی نه چندان زیاد ولی کمی جنگی شبیه گوشهابروهای جغد؛می بینم.دماغی مثل یک خیارشور متوسط, کمی کج شده و لب هایی اندازه ... همهء اینآدمی بود که می...
کاغذ کاهی بد اخلاق
◷
تاریخ انتشار: 1402/11/13 | ساعت: 2:00
نگه داشتن حس ها؛ از آن نگه داشتن هایی است که می ارزد به خیلی از چیزهایی که در زندگی با آدم راهمی آیند..راه می روند و یک پا؛ از آدم عقب نمی ماند.ولی روزگار همیشه به این سادگی ها آدم را ولنمی کند تا با حس هایش بماند. بقول آقا ناصرالدین شاه؛روزگار پدر در می آورد .از آن پدر در آوردنهایی که قلب پادشاه را...
نصف راه
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/2 | ساعت: 16:52
پراید ... زرد و نحیفی از راه رسید ... گفتم نصف راه .... گفت بپر نصف راه. راننده ..سن زیادی داشت و گردن پراید را محکم گرفته بود .نصف, راه که رفتیم ؛ برگشت گفت : این همه سال دو چیز اذیتم کرد .یکی اینکه مزه دهان مان یادمان رفته دوم این که مهر و محبت مان را از دست دادیم.بعد زل زد آسفالتی که تند تند می ر...
چه را
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/2 | ساعت: 16:52
یک حسی را ؛ روزگاری اگر جایی ؛ جا گذاشته باشی؛ انداخته باشی ؛ هر چی ! ... و سال ها بعد ؛پس, گردو خاک زمان ؛ دوباره برگردد ... داشته باشیش ... پیچ و تابش آشنا ... رفیق جیغ هایش باشی...؛ ویولونیاست؛ دم غروب آفتاب . ما آدم ها ..آهنگ های خودمان را داریم. آواها و آوازهای خودمان... زمزمههای ریز جوانی را.....
شربت آلبالو
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/2 | ساعت: 16:52
از دالان کوتاه خنک رد شدیم از حیاط کوچک ؛با حوض آبی اش ؛رد شدیم و لب, تنها پله, جلوی, در, چوبی, آبی رنگ؛ کفش هایمان را در آوردیم و داخل شدیم .خنکی پنکه ای به صورتمان خورد ... سرم را که بلند کردم ..خان دایی ایستاده بود مرا نگاه می کرد؛ و گوشه لب,پر چین و چروکش که مردانگی از آنمی بارید؛ لبخند.. جاخوش ...
گاه از تو و گاه از من
◷
تاریخ انتشار: 1401/7/14 | ساعت: 12:41
تو دلبر بی پروا ؛ من بی دل, دانایم این لرزد و آن ترسد؛ گاه'>گاه از تو و گاه از من بامداد شنبه بیست و نهم امرداد هزارو چهارصدو یک + نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۱ساعت 0:29 توسط | Adblock test (Why?)
به شب رفته
◷
تاریخ انتشار: 1401/7/14 | ساعت: 12:41
پرتو صبح ازل می دمد؛ از خاطر منای بشب رفته ؛اگر وقت سحر باز آیی چهارشنبه دوم شهریور هزارو چهارصدو یک + نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۴۰۱ساعت 1:15 توسط | Adblock test (Why?)
در
◷
تاریخ انتشار: 1401/7/14 | ساعت: 12:41
" در " ؛ یکی از جدی ترین فاکتور های سنجش مدل آدمهایی است که پشت آن ؛ زندگی می کنند.به احتمال زیاد؛ شما با من در این مورد؛ باز هم مخالف هستید.تا حدودی هم حق با شما است؛ چون بعضی درها را ما انتخابنکرده ایم. در, یک مجموعه آپارتمانی را هیچیک از اهالی آن؛انتخاب نکرده اند.در شهر ما یک سری درهایی هستند که ...
آی آدم ها
◷
تاریخ انتشار: 1401/2/6 | ساعت: 6:45
گاهی خیلی از خیلی ها زده می شوی.گاهی ها هم یک خرده هایی دور می شوی..ولی همیشه در مرداب آدمها سرگردانی .آدم هایی که از پا می گیرند. با دست پس می زنند؛ باز با پا می کشند .. و افاده هایی که پزش ...تا ثریا خانوم می رود. نه دلت می آید دل هایشان را بزنی به هم ..بشکنند نه از اینهمه سنگی, دل؛دلت سنگ می شود....
آدم و قصه هایش
◷
تاریخ انتشار: 1401/2/6 | ساعت: 6:45
زمان که می گذرد؛آدم ها هم؛ پوستشان می ریزد. قالب خیلی ها عوض می شود؛ آن قدر که بعضی ها را نه می شود شناخت؛و نه می شود نشناخت.غافل از اینکه خود آدم؛هم همینطور است؛ ولی نمی فهمد. متوجهش نیست. یادش رفته زمان...
نقطه ها و حرف ها
◷
تاریخ انتشار: 1401/2/6 | ساعت: 6:45
یک حرف هایی؛ حتی فحش و ناسزاهایی هست ...؛ که ممکن است از کسی در دلتان باشد؛ که تابحال؛ به خودش نگفتهباشید.حتی ممکن است بخودت هم بد وبی راه هایی؛ بدهکار باشی .. ولی هنوز که هنوز است؛ بدهی هایت را نداده ای.باید آن قدر جرات و شهامت داشت که بتوان همهء اینها را؛ صاف و ساده گفت. به راحتی, یک نگاه, سراپا ...
میل و میلات
◷
تاریخ انتشار: 1399/10/3 | ساعت: 15:21
عمر که می گذرد؛ میل و میلات آدم ها؛عوض می شود.رنگ حس ها و بوی, بودن ها؛ مثل قدیم ها نمی ماند.حرف ها شبیه حرف هایی که یک عمر شنیدی؛ نیستند.راه رفتن آدم ها هم عوض می شود. زندگی کلاه عوض می کند و دنیای آ