یادت یادم یاد
گاهی دلت خیلی برای آدمها؛ تنگ می شود. آدم هایی که هرجا هستند؛ الا کنار تو. گاه آفتاب؛ با همهء آفتابی اش ..ذره ای ریز نیست.اندازه یک سوراخ ..اندازهء نوک, بیک ..روی, سینه در, آهنی, بزرگ. به داشتن ها و
عجیب غریب
سلام ، خيلي وقت بود بخش نظرات رو نخونده بودم ؛ اينجا چقدر عجيب و غريب شده ؛ اين آدما دنبال چي هستن ؟ این؛ پرسش یکی از خوانندگان قدیمی و خوش ذوقی است که اتفاقا قلم و حس های بسیار خوب و قشنگ هم دارند.
حس های طلایی
یک وقت هایی ... حس می کنی؛ باختی. حتی وقتی می روی سکو ؛ طلایت را بگیری ... یادت باشد اولین طلا مال تو نیست. شنبه پنجم آبان ماه هزارو سیصدو نودو هفت
حس هایم رفته اند
خیلی وقت ها وقتی می آیم بنویسم؛ می بینم خالی ام. نگاهم خیره می ماند اینجا. آن قدر که گاه خوابم می برد و میخوابم..و ناگهان بیدار می شوم... می بینم حس هایم و خیلی وقت است رفته و اند. هی دنبال شان می روم
بانوی عمارت
من؛ عاااشق, این روزگار, قاجارم.عاشق, همهء این همه سالهای قجر ..با آن دبدبه و کبکبه های سنگین شان.با آن آقا و آن خانم گفتن ها و چشم قربان ها و با اسب آمدن ها و... بی اسب رفتن هایشان.حتی نامه هایشان ..
یک دنیا .... طلب
اندازهء یک دنیا؛ از دنیا طلب داریم .اندازهء تمام, زندگانی مان ... یقهء دنیا ؛چنگمان است . شاید بهتر باشد بگویم ما یک زندگی از دنیا طلبکار هستیم . یک زندگی ..پر از رویاهایمان. خواستنی هایمان غم ها و شادی هایمان و تمام, هر آن چه که زندگی می سازند ؛ طلب داریم. می دانی ! ... بودن های, زیادی ..نبودیم. دا...
پرویز خان
امروز یکی از انسان های خوب ؛ مرد. یک انسان دردمند و خاکی.پزشک خوبی که بچه که بودم ..گاهی که مریض می شدم ؛مادرم چون خیلی قبولش داشت ؛دستم را می گرفت و مرا می برد مطبش. یادم است به مطب دکتر پرویز خان که می رسیدیم پر بود از مریض های رنگارنگ.. با تیپ های جورواجور .اکثر این مریض ها در نداری با هم شریک بو...
ردی از شهاب
من در شب ؛ به زندگی می رسم. شب ؛ درشکهء سحر آمیز من است و من؛ تا عمق بودنم ... لحافش را می کشم روی شانه هایم ... لحاف شب ؛رویایی است و من ... شیفته رویایم. عکس, مرحوم حمیده خیر آبادی را می دیدم با جناب مشایخی و چند تای دیگر از آدمهایی که .. بعضی هایشان ...سالهاست؛ لحاف خاک ..کشیده اند روی شان. دلم گ...
آلبوم سالهای رفته
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم این نقاشی را می بینید؟ همین که تابلوی باده کهن کردم جان است مرا ... عشق است مرا ... هرچه هست ؛ هست مرا شاید نزدیک شصت سال یا کمی بیشتر باشد که با ما است.یعنی در خانواده ما ..این تابلو اینهمه سال است که سنش خیلی از من هم بیشتر است؛نقاشی آلبوم عکس های مادرم است.روی جل...
آن قدیم ها
یک بنز قدیمی سرمه ای, بسیار تمیز و کشیده کنار خیابان دیده ام؛ که نیم ساعتی زیر درخت ایستادم و خوب به قول قدیمی ها؛ورانداز کردم. سرکوچه ای یک شورلت آمریکایی, قرمز,پهن پیکر دیدم ؛که چون مردم هی می آمدند و می رفتند ...رفتم خودم را مشغول کردم به عینک های عینک فروشی و از شیشه عینک فروشی ..نیم ساعتی؛ آن ر...
حرف های آن روز
دیروز نشستم بسیاری ازنظرات را ؛ پاک کردم .آرام آرام همه را پاک کردم. گاهی دوباره می خواندم و بعد پاک می کردم...اما خیلی هارا نخوانده پاک کن کشیدم .با نوعی بی رحمی که یک جورایی آرامش داشت . آدم وقتی به چیزی و کسی وابسته نیست ؛ آزاد است. وقتی کسی را دوست نداشته باشی خیلی راحتی.وقتی از کسی دلخور نباشی ...
دفتر دیکته
دفتر دیکته ؛ یکی از آن دفترهایی بود که وقتی آموزگار می گفت دفترهایتان را باز کنید؛ خیلی ها دست و تن شان می لرزید. انگار یک زلزله هفت ریشتری آمده باشد.همیشه هم آخر, کلاس ؛وقتی آقای آموزگاردفترهای دیکته همه را به دستشان میداد؛بسته به نمرهء هر کس ؛دفترش روی سرش کوبیده می شد و فقط دو سه نفر ؛سرشان هیچوق...
قرقره های چوبی
خیلی وقت ها می آیم بنویسم ؛ می بینم نمی نویسم! خیلی وقت ها که کم نیست؛ می آیم بنویسم ... می بینم نمی خواهم بنویسم. یک وقت هایی هم که می آیم بنویسم... حرف دلم را نمی نویسم . نمی دانم چرا ؛اما نمی نویسم! نوشتن مثل سنگ زدن است . یا مثل یک تیغ یک برش, نازک که می زنی .. خودش باز می شود و زخم؛ زخمی تر می ...
گره های مقدس
خدا رحمت کند مادرم را هنوز متکاهای قشنگش را که برایم درست می کرد ؛ دارم. بعضی هایشان ؛ در غبار روزگار.. آن قدر غبار گرفته اند که باید شسته شوند؛ ولی من دلم نمی آید. برای همین ؛ شب ها به بوی دست های مادرم؛ سر بر غبار می خوابم. دلم نمی آید گره های, نخ هایش را که مادرم گره زده است ؛ باز شود. اگر باز شو...
چادری؛ پراز بوی بهشت
رفتیم شهرمان ...عروسی یکی از اقوام نزدیک؛ که خاطرات خیلی خوبی باآنها دارم . خیلی وقت بود نرفته بودم . از وقتی که خانه زیبا و بزرگ پدر را فروختم؛ دیگر کمتر می توانم به شهر آبا و اجدادی ام بروم.اما خیلی وقت ها به یادش هستم . به یاد همه سالهایی که آن جا زندگی کردم و قد کشیدم و خاطره ساختم. بعد از پدر و...
فهمیدن ؛ تیشه بر یاد ... غرور گرگ
دلت تنگ می شود ؟ دلت تنگ می شود برای همهء روزهایی که داشتی؟ دهکده هایی که بودی ؟ برکه های ساکت... جنگل سبز ... برای درخت هایی که تند تند از جلوی چشم هایت رد می شدند و تو از پشت شیشه ... همه را نگاه می کردی. دلت تنگ می شود برای همهء دوست هایی که داشتی؟خنده ها...قهقهه ها...دعواها... اخم ها و دو
کاغذ دیواری
کاغذ دیواری ! مثل لباس است ... گاهی مثل کت وشلوار.یک وقتی کت دامن ..یک زمانی هم بلوز قشنگ با دامن. هر دیواری شخصیتی دارد . دیوار حمام با دیوار اتاق نشیمن یکی نیست.اتاق پذیرایی روح خاصی دارد و اتاق خواب ..پرستیژ خودش را . همهدیوارها هم؛ مثل هم نیستند. همهء شان دیوار هستند اما چیزی که آنها را ساخته ؛ی
از دلتنگی تا گرگ
نمی شود برای دل باز؛ شدن..به جایی برگشت که ظاهرا دلت آن جا می گیرد.مثلا من نمی توانم برای اینکه گذشته ها را بیشتر دوست دارم..برگردم به دیار خودم یا روستاهایی که کلی از آنها خاطره دارم و یا هرروز راههای کودکی و جوانی را بروم و بیایم. چون باز دلت؛ میگیرد .چون زندگی ؛مجال چنین بازگشتی را هم نمی دهد.تنه