آدم وقتی به چیزی و کسی وابسته نیست ؛ آزاد است. وقتی کسی را دوست نداشته باشی خیلی راحتی.وقتی از کسی دلخور نباشی ؛رهایی. آدم باید فقط خودش باشد و خودش . حتی سایه اش هم نباشد ؛ آزادیست.
می دانید..وقتی حتی به یک گل علاقه داری ..می خواهی بو کنی.همین؛ اذیتت می کند. چون به بویی می رسی ؛که نداری .
تقریبا هیچکس برای خودش نیست . همه می روند . هیچ چیزی جاودانه نیست و همین ؛ بزرگ ترین درکی است که می توانی از همه زندگی ات داشته باشی.گاهی فکر می کنم خیلی ضعف است که اینهمه دلبستگی به چیزی داشته باشی. حتی به عزیزترین کس ها.چیزی که من می گویم اگر بخواهی بشوی؛ باید خیلی سنگدل بشوی.در قاموس عاطفی انسان؛ سنگدلی بد نوشته شده است . اصلا آدم ها برای همه چیز قاعده و اصول و اساسی درست کرده اند که فکر می کنند درست است در حالی که انسان پر از اشتباه است و ممکن است همین تعریف هایی که از خوب و بد دارد ؛ درست نباشد .شاید واقعا از ضعف است که فکر می کنم باید از همه چیز آزاد و رها و دور بود؛ تا درد نداشت. من فکر میکنم منشا بسیاری از دردها در همین علاقه ها است . وقتی به چیزی علاقه پیدا می کنی و مال تو نیست و حتی شاید همیشه دور باشد این خودش درد دارد. وقتی بعد از سالهای سال زندگی کردن با مادر اورا به سادگی یک بال زدن ..از دست می دهی .. خیلی درد دارد. وقتی آدم هارا که همیشه فکر میکردی دوستشان نداری و می بینی رنج می کشند و رنج می کشی ؛ این پر از درد است .وقتی آن روز بارانی یادت می آید که پیراهنت ؛پرچم سفیدت شده بود و دلت بارانی زیباتر و پر شور و شر تر می خواهد تا همهء همه ات را داشته باشد ؛..و نداری ... این خیلی درد دارد عزیز. خیلی .
فکر می کنم همه این دنیا مسخره است . نه اینکه تحقیرش کنم ..نه. فقط حس می کنم از همهء ماها ... قبلا ها ؛خیلی بوده است.یعنی مثل من ..همه جا بوده است. مثل تو ؛مثل ما ؛مثل همه این دردها ؛سالها قبل ؛ خیلی بوده است که الان نیستند و من و تو و ما ؛ فقط نمایش های تکراری هستیم . نمایش تکرار همه این دردها و این دردها پشت سرهم ادامه دارند و به آدمهایی می رسند که نیستند و هنوز زاده نشدند و هنوز شکل نگرفته اند و حس هایشان بزرگ نشده است و کوچک نمانده است .می دانم که خیلی از این حس ها با عقل جور در نمی آیند ولی خیلی چیزها؛ خیلی وقت ها؛ برای خود آدم عین عقل است .می دانم بدون دوست داشتن و مهر و محبت حتی به یک گل و یک بلبل؛ خیلی چیزها معنا نمی دهند و دوست داشتنی بنظر نمی رسند ولی شاید شما هم روزی به درکی که امروز من رسیده ام برسید و یا خیلی زودتر از من رسیده اید. آدم ها نه به خاطر سن وسال و رنگ وبو و مزه شان ؛بلکه به خاطر همین دردهایشان ؛ می فهمند و بزرگ می شوند .فکر میکنم همیشه هم این توجه نکردن به هیچ چیز و هیچکس؛ بد نیست.
من فکر میکنم نباید اسیر پول بود ولی در عین حال باور دارم که پول چیز خوبی است و باید دوستش داشت و خیلی مراقبش بود و موقع از دست دادن هم؛ با احترام از دست داد. یعنی وقتی داری چیزی را می خری پول را باید با احترام به فروشنده داد چون پول؛ به تو قدرت داشتن داده است و اینکه بتوانی سر چیزی قیمت آن را بپردازی و کم نیاوری و این ؛یعنی توانایی و قدرت و برتری . اینکه می گویند پول همه چیز نیست درست است ولی خیلی چیز است .چون در عین اینکه باعث بدبختی می شود موجب خوشبختی هم است و اقتدار می دهد و حق انتخابت را بالا می برد و دندان می شکند و دندان می سازد .ولی در تمام این احترام ها و قدرت ..همیشه باید از تسلط روحی پول برروی خودت دوری کنی و آزاد باشی. همین بی حسی به پول؛ تو را بی نیاز و قدرتمند می کندو این یعنی اوج هنر, داشتن و درد کشیدن و نکشیدن . وقتی داری ؛دوستش داشته باش وقتی هم نداری ..باز هم دوستش داشته باش. اجازه نده داشتن و نداشتن ؛تغییری در تو ایجاد کند ولی مزه این دو را کاملا بفهم و درک کن و بفهم که داشتن چیست و نداشتن چیست و با هردو بساز و قوی شو. اینکه می گویند ضد و نقیص ..همین است که می گویم . کاملا ضد هم می گویم ولی واقعا عین هم می گویم و درست ترین درک همین است.همان منفی و مثبت که می گویند همدیگر را جذب می کنند همین است. همیشه بوسیدن ؛ جذاب و دوست داشتنی نیست. گاهی باید نبوسید . همیشه اخم کردن جواب نمیدهد ..گاهی باید لبخند زد و همیشه دویدن ؛ مارا زود به مقصد نمی رساند ..باید گاهی آهسته رفت...پا زد...پس کشید.. و رفت.ولی همیشه بدانیم چیزی که مهم است نیت و صداقت آدمیست که همیشه باید عین یک آئینه پاک باشد که اگر از دست کسی افتاد و شکست ؛یک عمر پشیمان شود که از دستت داد.
هنوز هم از من می پرسند خداییش تا الان عاشق نشدی؟و من رک و پوست کنده ! می گویم نه . اما سر, دوست داشتن ؛به این راحتی نیستم . شاید هم دوست داشتن یک رنگ دیگری از عاشقی است ...نمیدانم..شاید هم همین طور باشد ولی آن حال و هواهایی که می گویند مال عاشقی است .. مسخره است برای من.شاید یک روز درک کنم که چنین نیست ولی من اکنون؛ در امروزم .به احتمال زیاد اگر همه همین باشند که گفتم ... هیچکس از چیزی مطمئن نمی شود و همچنان در سراب و تشنگی و آرزو می ماندو روابط آدمها یک جوری می شود !
این حرف ها را فکر میکنم دو سه هفته پیش نوشتم.