خرید بک لینک

در را آرام باز می کنم..می روم تو .

آقا فرهاد سلمانی که دارد موهای مشتری را می زند؛ بر می گردد با قیافه ای خوشحال .. جواب

روزی روزگاری پالوده و قیچی و شانه

سلام مرا می دهد . سلمانی پر است از ادکلون و خود تراش های خارجی و شامپو و دو آئینه بزرگ؛

که هر روز دهها آدم توی, آنها .. خودشا ن را دید می زنند و سفارش مدل مو ؛ریش های سایه

دار و سبیل های چخماقی می دهند.

گاهی هم آدمی پیدا می شود سرش را حسن کچلی بزند. این مدل را من سالهاست دوست

دارم سفارش بدهم ولی نه کار و زندگی مجال می دهد و نه جسارتش را دارم.

قدیم ها این دنگ و فنگ ها نبود. می رفتیم سلمانی آقا رحیم و تا نوبتمان برسد؛ مگس پرانی می

کردیم .خیلی وقت ها هم؛ نه مشتری ای بود ؛ نه مگسی. خودمان را تلپی می انداختیم صندلی

چرمی قرمز سلمانی .. و پارچه سفیدی دور گردنمان گره می خورد و در ده دقیقه؛ شایدم کمتر...

سر, نونواری تحویل می گرفتیم ... پنج ریال می انداختیم پیشخوان آقا رحیم .. و یقه

پیراهنمان را تکانی می دادیم موهای قیچی شده مان می افتادند؛ گوشهء یقه مان را فوت می

کردیم... کف دستمان را ها می کشیدیم ... آراام ؛ می کشیدیم موهای پیشانیمان؛ و حالتی می

دادیم و می رفتیم دنبال رفقا و درس و مشق و شوخ بازی های پالوده خوری مان تو قنادی

رکس آقا رحمان اهرنجانی.سلمانی اصلا حال نداشت شانه به موهایمان بکشد. مثل در زمان حاضر اینهمه

نبود.دستمال گردن مخصوص نداشتیم.. کیف سلمانی نداشتیم . یک قیچی بود و دهها سر, جور

واجور . یک شانه بود و آن همه مشتری . نه کسی مریض میشد و نه کچلی می افتاد سر, مردم.

الان سالهاست پالوده نخورده ام .

حتی بستنی با پالوده هم نخورده ام.

حتی نمی دانم کجا باید بروم بخورم..

حتی کسی نیست پالوده ای مهمانم کند.

یادش بخیر..

چه روزگاری بود.

پنجشنبه نهم امرداد ماه هزار و چهارصد و چهار

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 24 مرداد 1405 ساعت: 14:06

صفحه بندی