بهترین بی خیالی ؛ فراموشی است.
وقتی یادتان نباشد ..آرامشی به عمق نسیان شما را بغل می گیرد . آن چنان در آغوشش فشارتان می
دهد که خواب تان می آید.
باید خیلی چیزها را .. داد دست قرمز.
پا شد؛ دو سه ساندویچ گرفت ؛ رفت سعد آباد.
روی نیمکتی نشست و پتوی سربازی قدیمی را دو لا کرد ..
برای نشستن .. روی پا انداختن ...
و نشست به هوای اذان, از آن دورها..با اشتهای وحشی خورد.
دیروز رفتم سعد آباد... پتو انداختم نیمکتی و ... .
بعد زل زدم به گنجشک های تپلی که سینه داده بودند جلو ...
برای هم روی شاخه ها...
باله می رفتند...
کمر ناز میکردند...
لب میزدند ... .
کله را سبک باید کرد.
... ببینی هم ..
یادت نیاید.
چارشنبه دوازدهم آذر ماه هزار و چهارصد و چهار
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی