بعد از کوبیده شدن دفترها به سرها؛ همه با اشتیاق میخواستند ببینند نمرهء چند گرفته اند! هرچند معلوم بود که کمتراز ده گرفته اند ولی باز هم؛ همه نمره هایشان را دوست داشتند ببینند .
کلاس عجیبی بود.
وقتی هم نمره هارا می دیدند به جای امروزی ها که لبشان را تا زیر چانه شان آویزان کنندو اشک شان بیاید پائین؛ لب هایشان تا زیر لاله گوششان باز می شد و هه هه های, ریز و درشتشان کلاس را پر می کرد و آموزگار هم از پشت عینک پنسی اش ؛ همه را دید می زد و سر تکان می داد.
بچه ها برای اینکه بدانند حتی در آن دو و چهار و شش هفت هایشان ؛چه کسی بهترین نمره را گرفته است ؛به بررسی و روان شناسی نمره ها می نشستند! از طرز حرکت خودکار آموزگار که نمره ها را داده بود ؛هرکس برای خودش مقامی قائل می شد . مثلا شش, یکی اگر از عقب شروع می شد که شبیه داس های, بلند, گندم کاران بود؛ معلوم بود که طرف فوق, تنبل است ولی اگر نمرهء شش؛ قشنگ حالت داده شده بود و طبیعی نوشته شده بود.. می گفتن این را آموزگار با حوصله داده ...پس عالیه.
یک وقت هایی هم بود بچه ها علاوه بر نمرهء کم؛ یک پذیرایی, کوتاهی هم می شدند و آموزگار با حوصلهء بسیار قابل توجهی کفش, خاکی, خودش را با نشیمن گاه بچه ها پاک میکرد.یعنی یک لگد می زد ؛ و کفشش هم تمیز می شد و هم حرصش را از بچه ها در می آورد.ولی سه چهار نفر بودند که لگد نخورده باسن شان را می بردند جلو و لگد آموزگار هوا می رفت و تکرار که میشد ؛آموزگار کفرش در می آمد و یقه آن دانش آموز را از پشت می گرفت و دو سه لگد محکم می زد و بعضی وقت ها هم دانش اموز از دستش در می رفت و توی کلاس مثلا فرار میکرد و آموزگار می افتاد دنبالش و او هم داخل نیمکت ها می شد و از سرو کول بچه ها بالا می رفت و آموزگار فریاد می زد .. بگیرینش ... بگیرنش ش ش و بچه ها از خدا خواسته .. پا می شدند می افتادند دنبالش و می گرفتن و قبل از اموزگار؛ دو سه سیلی به پشت گردنش می زدند و یا از پاهایش نیشگون می گرفتند و بعد؛تحویل آموزگار می دادند و او هم مفصل با چوب, ترکه آلبالو کتک می زد . هاهاهاها
دفتر دیکته های من ..همان سالها تمام شدند.اما هنوز چند تایش را دارم ... با خط سالهای پنجم ابتدایی و کمتر و بیشتر.
مدرسه که تمام می شد برگ برگ دفتر را ورق می زدم.
نمره های بیست یا هیجده در هر برگ امضا شده بودند.
آموزگارهایم ..خیلی هایشان رفتند. یعنی مردند.
چند نفرشان هنوز زنده هستند ..مثل آقای مدقالچی که خیلی دوستش دارم و او هم مرا دوست داشت .حالا؛ پیر شده است ..اما برای من؛ هنوز جوان است .فقط کمی پوست صورتش چروک خورده اما چشمهایش ...بینی اش ... چانه اش... و موهایش ؛ زیبا..کشیده...تا خورده وصاف هستند و هنوز هم تند تند راه می رود با آن پشت, کمی خمیده اش .
او تنها آموزگاری بود که من در کلاس پنجم ندیدم کسی را لگد بزند یا عصبانی بشود و ترکهء چوبش ..جز برای نشان دادن حرکه های حروف و دنده های نوشته ها روی تخته سیاه ... بالا برود.
یاد آن کلاس ها بخیر ..
با تمام بچه های بد و خوبش ...
با شاگردهایی که ادای لات ها را در می آوردند و یا آنها که ذاتا ترسو بودند و از اول سال تا ته سال؛ تو سری می خوردند و با نمره بیست کارنامه می گرفتند ... تا آن دیوانه هایی که وقتی می شنیدند چهار هفت تا تجدید آورده اند و شهریور ماه ؛ بازهم همدیگر را خواهند دید ... هورا می کشیدندو حال میکردند و کارنامه هایشان را دوان دوان ..وسط حیاط مدرسه.. پرت می کردند رو هوا و با لگد می زدند زیر شان ..تا دوباره هوا بروند ... و وقتی باد ؛چند تایش را قبل از لگد آنها می برد بالا ...عصبانی می شدند و مثل آموزگار داد می زدند بگیرینش بگیرنش ش ش؛ و بقیه می دویدند دنبال کارنامهء بیچاره ؛ و می گرفتند و هر کسی یک ذره مچاله اش می کرد ... و می دادند دستش و او هم ؛محکم مچاله می کرد و می تپاند داخل جیبش.
امروز صبح جایی دیدم نوشته دفتر دیکته ... حالم یک جوری شد .. مزه ای دوید تنم ... و بوی, کهنهء آن سالها ؛ آمد دماغم . آمدم نوشتم