خرید بک لینک
گاهی دلت خیلی برای آدمها؛ تنگ می شود.

آدم هایی که هرجا هستند؛ الا کنار تو.

گاه آفتاب؛ با همهء آفتابی اش ..ذره ای ریز نیست.اندازه یک سوراخ ..اندازهء نوک, بیک

..روی, سینه در, آهنی, بزرگ.

به داشتن ها و نداشتن هایت که فکر میکنی می بینی دوست داشتنی هایت؛ چند تایی بیش نیستند.خیلی

هایش اصلا نیستن و خیلی هایش؛آن قدر دور هستند که ترجیح می دهی هیچوقت فکرش را هم نکنی اما

حس هایت آن قدر دیوانه اند که این حرف ها را نمی فهمند.

صیح های,خیلی وقت ها که می روی شاهگلی.. روی نیمکت بزرگ و چوبی اش که می نشینی و زل می

زنی به دریاچه بزرگش که یکی دو قایق, سرگردان ..میان موج های سبزش چپ و راست می

چرخند؛ و آدم ها با لباس های رنگارنگ شان ..می آیند ..از جلوی زانویت رد می شوند می

روند..دلت خیلی تنگ, روزگاری می شود که نیست.

آن قدرتردید در وجودت موج می زند که فقط می توانی به سنگفرشها نگاه کنی.

می خواهم خیلی تنها باشم.

آن قدر که حس کنم مرده ام .

مرگ با تمام آدامس های, تلخش.. مزهء سبز می دهد.

پنجشنبه بیست وپنجم مهرماه هزارو سیصدو نودو هفت

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 18:03

صفحه بندی