خیلی وقت ها که کم نیست؛ می آیم بنویسم ... می بینم نمی خواهم بنویسم.
یک وقت هایی هم که می آیم بنویسم... حرف دلم را نمی نویسم .
نمی دانم چرا ؛اما نمی نویسم!
نوشتن مثل سنگ زدن است .
یا مثل یک تیغ
یک برش, نازک که می زنی .. خودش باز می شود و زخم؛ زخمی تر می شود و بیرون می ریزد ؛هرچه که پشت آن زخم است.
گاهی فکر میکنم آدمی عالی است؛ که عادی تر از عادی باشد .آن قدر که هیچ کس محلش نگذارد و او ؛ در دنیای, بی محل, خود ؛حال کند .
آن وقت می توان خیلی خیلی ساده تر از هر ساده ای ؛ نوشت .
حس ها را روی کاغذ جاری کرد و رودخانه ای کوچک ؛ ولی آبی؛ از نجوای دل .. راه انداخت .
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم
و هیچ وقت بزرگتر نمی شدم
و هیچ وقت, دیگر... سایه ام به سایهء بابا لنگ دراز نمی رسید.
وقتی آدم سایه و لنگش... به درازای بابا لنگ دراز ؛ دراز باشد ولی دل او و معرفت او را نداشته باشد ؛ چه فایده دارد اینهمه دراز ؟
میخواستم چیزی بنویسم .. اما چی ؟ یادم رفت !
سخت تر از متر کردن آسمان .. همین نوشتن است ... از بس که حس ها مدام در هم می لولند و باید آنها را از هم سوا کرد و آویخت !
مثل آویختن نخ های قرقره
از سر, آن کوچهء قدیم کودکی ؛تا ته این بن بست سرپیچ کوه
نخ های رنگارنگ
رنگ به رنگ
سفید و سیاه
زرد و آبی
قرمز و نارنجی.
قرقره های چوبی
یک برش..لای هر یکی
و سر, نخی ... لای, لای