خرید بک لینک
خیلی وقت ها می آیم بنویسم ؛ می بینم نمی نویسم!

خیلی وقت ها که کم نیست؛ می آیم بنویسم ... می بینم نمی خواهم بنویسم.

یک وقت هایی هم که می آیم بنویسم... حرف دلم را نمی نویسم .

نمی دانم چرا ؛اما نمی نویسم!

نوشتن مثل سنگ زدن است .

یا مثل یک تیغ

یک برش, نازک که می زنی .. خودش باز می شود و زخم؛ زخمی تر می شود و بیرون می ریزد ؛هرچه که پشت آن زخم است.

گاهی فکر میکنم آدمی عالی است؛ که عادی تر از عادی باشد .آن قدر که هیچ کس محلش نگذارد و او ؛ در دنیای, بی محل, خود ؛حال کند .

آن وقت می توان خیلی خیلی ساده تر از هر ساده ای ؛ نوشت .

حس ها را روی کاغذ جاری کرد و رودخانه ای کوچک ؛ ولی آبی؛ از نجوای دل .. راه انداخت .

کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم

و هیچ وقت بزرگتر نمی شدم

و هیچ وقت, دیگر... سایه ام به سایهء بابا لنگ دراز نمی رسید.

وقتی آدم سایه و لنگش... به درازای بابا لنگ دراز ؛ دراز باشد ولی دل او و معرفت او را نداشته باشد ؛ چه فایده دارد اینهمه دراز ؟

میخواستم چیزی بنویسم .. اما چی ؟ یادم رفت !

سخت تر از متر کردن آسمان .. همین نوشتن است ... از بس که حس ها مدام در هم می لولند و باید آنها را از هم سوا کرد و آویخت !

مثل آویختن نخ های قرقره

از سر, آن کوچهء قدیم کودکی ؛تا ته این بن بست سرپیچ کوه

نخ های رنگارنگ

رنگ به رنگ

سفید و سیاه

زرد و آبی

قرمز و نارنجی.

قرقره های چوبی

یک برش..لای هر یکی

و سر, نخی ... لای, لای

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:43 توسط |

برچسب: قرقره,های,چوبی, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

صفحه بندی