اما گاهی دنیای, گذشته ام را ؛ مثل گذشته ها؛ راه می روم .گاهی به آن دورها سرک می کشم و دوست داشتنی ها را ؛ مزه می کنم.
اما در مورد گرگ ...
شما نمی توانید به خاطر وحشتی که دارید؛ زیبایی یک چیزی را منکر شوید و یا نادیده بگیرید.
گل های بسیار قشنگی هستند که اندکی از شیرهء آن می تواند پلنگ را خشک کند .یا تیغ های جوجه تیغی خیلی دردناک است ولی وقتی جوجه!با کوله پشتی پر از تیغ ؛ راه می رود ؛ صحنه بسیار قشنگی دارد.یا پاهای طاووس کلی بی ریخت است ولی ؛ پرهایش فوق العاده رنگارنگ هستند.گرگ هم مثل همین است. چشمهای گرگ یا بدن نرم و کشیده اش که مثل باد پیچ و تاب می خورد زیبا هستند. امازوزه آن هم هست که به قول شما وقتی در یک قدمی مرگ باشیم... وحشتناک است.گاهی حتی وحشت هم می تواند جذابیت گیرایی داشته باشد.همان زوزه را اگر دورتر از مرگ بشنوید.. شاید شما راببرد به قصه " ... اوووووو ... گرگم و گله می برم ... چوپون دارم نمی زارم..."و لبخند بیاد گوشه لبت و یاد کودکی های دورت بیفتی ..روی پای مادر ..کنار پنجره.. تو اتاق تاریک ... و رعد وبرق ابرها .
من فکر میکنم باید از دلتنگی ها دور شویم.
گاهی بد نیست آدم علایق گذشته خود را باز هم پیدا کند؛ ولی نباید دل دیگران را مات کرد.برای همین سعی خواهم کرد اگر سعادت نوشتن را ؛بازهم داشته باشم؛ از دلتنگی هایی نگویم که دل شمارا بگیرد.
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی