سرکوچه ای یک شورلت آمریکایی, قرمز,پهن پیکر دیدم ؛که چون مردم هی می آمدند و می رفتند ...رفتم خودم را مشغول کردم به عینک های عینک فروشی و از شیشه عینک فروشی ..نیم ساعتی؛ آن را هم؛باز هم به قول قدیمی ها ؛ورانداز کردم.
حالا چند روزی است به قول قدیمی ها "خاطرخواهشون" شدم ... اما می دانم خیلی کار دارم تا برسم به خرید...از بس باید بروم به قول قدیمی ها؛ پی عقبش و سروته قضیه (بنز و شورلت ) را دربیاورم ؛که بعدا آوارهء مکانیک و این حرف ها نشوم.
من کلا به این قدیمی ها علاقه دارم . یعنی به روزگار و اسباب و ایام, بیشتر از سن خودم؛ خیلی علاقه دارم .همین علاقه باعث شده تا بعضی از آدم ها فکر کنند شصت ساله ام یا هفتادوشش ساله ام و حتی نود ساله. در حالی که من وقتی به قول قدیمی ها همش" نه "سالم بود .. دلم میخواست زمان ده و بیست شمسی ؛دنیا می آمدم تا خیابان های قدیم با سه چهار تا ماشینش را می دیدم ؛و شب ها .. صفحه می گذاشتم و گرام گوش می دادم و رادیو لامپی باز می کردم و با اولین دانشجوها می رفتم فرانسه یا آلمان و مادربزرگ های, چارقدی, خال خالی به سر؛می دیدم و دختر ها؛با موهای,بلندوحجب و حیای آن قدیم هامی دیدم ؛ و مهمانی های, ساده؛ ولی رنگارنگ داشتیم وهمیشه یک قدم از پدر؛ عقب تر راه می رفتم وعصرها زیر درخت خانه؛ متکا می گذاشتم زیر سرم و با صدای گنجشک ها ..فکر می کردم .وشب ها ماه قدیمی و دست نخورده می دیدم .دلم می خواست زود پیر بشوم و عصای اعلای چوبی دستم می گرفتم و با آن راه می رفتم و جلیقه می پوشیدم و ساعت جیبی, "در " دار ؛ داشتم.
خیلی وقت ها دوست داشتم بیشتر بروم عقب.آن سالهای دور که الان دیگر هیچکس یادش نیست که چه جوری زندگی میکردند .. چون همه؛ مرده اند. سالهای قاجار...سالهای, خانه های بزرگ با پنجره های رنگارنگ ..حوض های بزرگ با ماهی های کوچک ... باغچه های بزرگ با گل ها و سبزه ریحان های زیاد ... و نعناع های خوش بو. نوکر های خوب و باوفا ...کلفت های بانووو ..که از هر انگشتشان ..واقعا هنر می ریخت و خانه ها تمیز بودند ..سفره ها ..باز .پلو ها به راه..کباب ها به کام ... گنجشک ها زیاد.. کالسکه در راه ... اشرفی در جیب ... عصا در دست ... کفش ها براق... کلاه قجر؛به سر. سبیل .. نازک ... مادر سلامت ... پدر باشکوه.کف, حیاط پر آجر... اول, هفته آبگوشت, قدیمی به راه ...دوغ بر لب سرا ... متکا ؛راه راه .... ترشی ها فراوان .. حمام ها گرم و پر از کف و لیف و دلاک ... اسب ها ..یک اول..دو عقب .قلم در قلم دان و دوات ... و همه؛ خوش خط.
نه از این ماکارونی ها خبری بود نه از پیت زا و هم برگر و سوووسیس و کال باس و کره های الکی وروغن های ماشینی و پلوهای هندی و کامبوجی و پاکستانی . حتی یک وقت هایی رادیو هم نبود ..و آدم ها از راه," درگوشی هم "؛ .. خبرها را می شنیدند و به جای اس و این حرفها ... برای هم نامه می نوشتند .نامه های, زیبا. یک رنگ ..خوش خط ..پر از عشق و دوست داشتن و احترام و آقا جان .. عزیز جان و آبجی و دادش و دوست قدیمی و یار باوفایم ها.حتی یک وقت هایی ؛همین نامه هم ؛نبود .و از در گوشی ها هم؛ خبری نبود و خیلی ها در بی خبری زندگی میکردند . بی خبر از خیلی چیزها . جای, عینک .. نور فانوس بود و جای لامپ ها ؛مشعل و بازهم ..فانوس.
درست است مثل امروز؛ تا دست به هم می زنی؛ چیزی نبود..اما دست که می زدی ..مال تو بود.حتی اگر بیست سال بعد دستت می آمد. چه نیاز به تله وی زیون بود؟ همه جا نمایش بود. همین که می گوئیم تئاتر .صبح ها سر کوچه نمایش به راه بود..عصرها ...گوشهء گذر... پهلوان زنجیر پاره می کرد .
همه؛ همهء عاشقانه ها را بلد بودند.یوسف و زلیخا.امیر ارسلان نامدار... خسرو و شیرین و فرهاد ... مشد عباد ... آرشین مال آلان ..کور اوغلی . همه ؛ به جای حرف های سیاسی, این یا آن آقا و آخوند و وکیل و خیاط و شاعر؛ به جای صحبت های مالیه و سرطان و هوای آلوده و این حرف ها... قصه های, واقعی.. دم, گوش, هم را؛می گفتند و می شنیدند.آنها هم که می رفتند قاطی, آن حرف ها... یک روزی دستشان را محکم می کوفتند زانوی, درد کشیده شان؛ که خودم کردم که لعنت برخودم باد.
زن ها گرم خانه بودند و بزرگ کردن بچه ها.دعوا می شد ..لبخند هم می آمد.خیلی محکم؛ ولی پنهان..؛دوست داشته می شدند. کم نبودند سفره هایی که بی زن؛ باز نمی شدند و بچه ها و پدر... چشم می دوختند تا مادر و زن بیاید. روزی را هم؛ مثل همیشه ..خدا می رساند .تنها چیزی که همیشه؛ مثل همیشه... هست. مردها آسوده بودند که زن ها... چشم, هم را؛ ندارند و پی, پرده و فرش و دامن و زر هم نیستند و راحت نفس می کشیدند و سخت بود ببینی؛ یکی ...دومی هم دارد.پسرها با کلی سرخ وسفید وزرد و آبی شدن ..جرات می کردند به پدر بگویند زن می خواهند!و دخترها به جای خواست گاری رفتن!و یک ریز پشت گوشی حرف زدن و کلاس گذاشتن برای نداشته های خود...؛بی کلاه .. با حنا و سیبی در مشت ؛ عروسی می کردند و کلاه نمی گذاشتند و تازه ؛می گفتند ... هر چه آقا جان ؛بگویند.
نمی گویم امروز دیگر از آن دخترها و پسرها .. خبری نیست.چرا..هست ؛ اما آن قدر هست که خیلی خیلی خیلی ... باید بگردی ببینی.شاید عمرت هم کفاف ندهد.
قدیمی ها خیلی خوب هستند.حتی مردنشان هم ..قدیمی بود.به جای مریضخانه رفتن .. می رفتن پیش حکیم و دوا می گرفتند و با کلی دعا و خدا خدا کردن...دوا می کردند خودشان را . یا خوب می شدند؛ یا می مردند گوشه اتاق..کنار پنجره ..رو به قبله ..با صدای گنجشک حیاط و ماهی, ساکت, ؛لب حوض .
برچسب: قدیم,
نویسنده: نیکان خلیلی