خرید بک لینک
رفتیم شهرمان ...

عروسی یکی از اقوام نزدیک؛ که خاطرات خیلی خوبی باآنها دارم .

خیلی وقت بود نرفته بودم .

از وقتی که خانه زیبا و بزرگ پدر را فروختم؛ دیگر کمتر می توانم به شهر آبا و اجدادی ام بروم.اما خیلی وقت ها به یادش هستم . به یاد همه سالهایی که آن جا زندگی کردم و قد کشیدم و خاطره ساختم.

بعد از پدر و مادرم ..کمتر پای, رفتن پیدا می کنم.

آدمهایی که می شناسم؛تقریبا همه مرده اند.برای همین؛ شهر برای من؛ ساکت و غریب می آید.

عصر پاشدم رفتم گورستان.

گور تا گور .. همه جا گور .

دلم برای زنده های, دیروز که زیرخاک هستند ..تنگ شد.آن قدر که می خواهم بروم زیر خاک شان؛ وازآنها حال و احوال بپرسم و پای حرف هایشان بنشینم.

سرراهمبه گورستان؛ سرک می کشیدم ببینم مغازه ای باز است تا کمی آب معدنی بگیرم برای شستن سنگ قبرها .. دیدم هیچ مغازه ای باز نیست .اگر دسترسی به آب معمولی داشتم دنبال نوع مثلا معدنی اش نمی رفتم.

کنار یکی از قبرها؛یک بطری, خالی, نوشابه خانواده دیدم..آن را با احترام و فاتحه به صاحب قبر برداشتم به نیت اینکه دوباره سرجایش برگردانم .این کار همیشگی من است .

چشمم باز به یکی دیگر افتاد؛ آن را هم برداشتم به همان نیت .

بطری هارا پر از آب کردم و سنگ قبر پدرم و مادرم راباوسواس زیادشستم. دوباره رفتم ..پر کردم و برگشتم ؛و شستم ..

باز دوباره رفتم ؛پر کردم برگشتم ..شستم

و باز هم پر کردم ..شستم و نشستم .

در عالم رویا.. به حضور پدرم و مادرم رسیدم..

شروع کردم به حرف زدن با آنها.

از همه چیز و همه جا ؛حرف زدم ..

حتی از مراسم عروسی که می دانستم اگر بودند؛ مادرم حتما میرفت مراسم .

حس کردم خنکی لرزانی روی صورتم افتاد... چشمم را که باز کردم؛تیله اشکم ... غلتید ؛رفت روی گونه هایم جمع و بعد؛ مثل یک سیلاب کوچک سر خوردند آمدند پائین..و قطره قطره ..چکیدند.

مثل یک باران مغرور که به آرامی .. می بارد.

سنگ قبر مادر که خشک شده بود؛ دانه دانه پر شد از اشک های من.

خوب که نگاه کردم دیدم سایهء چادری سیاه ؛روی من افتاده است . فهمیدم سایهء لرزان ؛همین چادر بود ..

دیدم زن بسیار مسنی با پشتی خمیده... خیره خیره زل زده است به من و چشهایش از اشک خیس شده است .

سلام کردم ..

با صدای ضعیفی جواب سلامم را داد .

کمی آمد نزدیک تر و گفت.. پسر من... تو پسر خانم فلانی هستی؟

وقتی اسم مادرم را شنیدم از روی پاهایم بلند شدم و گفتم بله..

گفت .. چقدر تو تنهایی !

فقط توانستم سرم را بیندازم پائین و بی صدا گریه کنم.

دستش را انداخت گردنم و مرا کشید به خودش و موهایم را بوسید..

نه یک بار ... ده بار بوسید

و من؛ ساکت گریه کردم.

نفهمیدم آن خانم چه کسی بود .

اصلا نشد بپرسم کی هست و مادرم را از کجا می شناسد ..

فقط همینقدر فهمیدم که بوی مادرم را از لابلای چادرش می آمد

و من به خاطر همان بود..لال شده بودم آغوشش.

دوباره آب آوردم و سنگ قبرها را شستم.

سنگ عمه رنگی و عمه کوچک .

مادر پدرم و شوهر عمه ها ...

پدر مادرم .. دای اوغلی و صفیه خانم و خان دایی ...

همه را شستم .

از اینهمه رفتن و آمدن برای پر و خالی کردن بطری ها کمی خسته شده بودم..چون فاصله بعضی از قبرها از هم زیاد بود ولی تقریبا در دونقطه دو رهم بودند.

امادلم کمی سبک شده بود.

حس می کردم چشمهایی مرا می بینند و مراقبم هستند ولی به جز چند زن چادری و تعدای دختر خانم خرما به دست و چند بچه خندان و بازیگوش ..کسی نبود .

رفتم ته گورستان ..قبر جواد آقا را پیدا کردم .نشستم کمی با او حرف زدم. قصهء همه این آدمها را من برایتان گفته ام.از خاطراتم با آنها نوشته ام.

بشدت احساس بی کسی می کردم ..

ولی بوی مادر ..مرا عجیب مست کرده بود.

دوباره که برگشتم سر خاک مادر..دیدم گوشه قبر کمی نشست کرده است ..

حجار جوانی که سنگ قبرها را حکاکی کرده بود همان اطراف مغازه داشت. رفتم و اورا آوردم تا ترتیب ترمیم نشست, سنگ و تجدید رنگ, نوشته های روی قبر پدر را بدهد که قول داد تا دو سه روز بعد کار راتمام کند .

اصلا دلم نمی خواست از گورستان بیایم بیرون . ولی باید به مراسم عروسی می رسیدم و مجبور شدم همه را تنها بگذارم و تنها بروم.

فقط نشان یکی از بطری ها یادم مانده بود که آن هم به خاطر همنام بودن فامیل آن با رئیس شهربانی رضاشاه بود ... ولی آن دیگری را به نیت ثواب استفاده دیگران برای صاحب بطری .. کنار یکی از قبرهای نه چندان جوان ..گذاشتم و آمدم بیرون .

تالار عروسی بیرون شهر بود. میز,تقریبا دنجی پیدا کردم و نشستم .

کمی بعد در ناباوری؛ دوست قدیمی ام را که هنوز هم ازدواج نکرده است .. دیدم .

هیچ متوجه بودن, من نبود.

وقتی از کنارم گذشت و رفت سرمیزی بنشیند ... به عادت همیشگی ام پاشدم و از پشت آرام صدایش کردم ..

برگشت ..

اول مرا نشناخت ... ولی بعد تا شناخت؛ تقریبا به طرف هم دویدیم ..

هم را بوسیدیم.

هم را بغل کردیم

فشار دادیم

به پشت هم زدیم

و باز بوسیدیم.

چقدر بوی قدیم می داد علی رضا.

باورش نمی شد مرا دیده باشد .

با هم به گپ نشستیم و هی حرف زدیم و خندیدیم .

علی رضا و دوستان مشترکمان..زودتر رفتند؛ ولی من تاپاسی از شب؛ نشستم و به رقص و آواز ترکی و کردی و فارسی اقوام داماد و عروس.. گوش دادم و نگاه شان کردم.

قدم زنان به شهر برگشتم .

تاریکی مطلقی بر درازای راه ؛ ... حکمفرما بود .

آسمان کاملا صاف

نسیم فرح بخشی می وزید

و از دور ...

صدای هاپ هاپ سگی به گوش می رسید

و از ا« دورها .. لامپ زرد خانه ای روستایی... چشمک می زد .

گاهی لابلای درخت ها ی, کنار جاده ؛چشم های ریزی دیده می شدند که تا نگاهشان می کردم ..ناپدید می شدند.

خانه میزبان که رسیدم .. رختخوابم؛ کنار پنجره ها .. پهن بود.

همه می دانند که من باد و نسیم را دوست دارم و عاشق شبم.

هر چقدر سعی کردم بخوابم .. نشد.

ملافه را انداختم کنار و نشستم لب پنجره و به چراغ های زرد خیابان زل زدم ...

تا صبح ... آمد.

اکنون ..اینجایم.

دلم ..آن پیرزن را می خواهد

و چادرش

چادری پر از بوی مادرم

برچسب: چادری؛,پراز,بوی,بهشت, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

صفحه بندی