رویای رومی من
سال ها پیش رفتیم کافه ای سر, بولوار .ورودی تاریک . ساده و مرموزی؛ با متری موکت تیره داشت کهپله هایش می خورد به پیچ,طبقه بالا..و میزهایی که کنار دیوار یا لب, پنجره مشرف به بولوار چیده شده بودند .ق
ماریا
چند ماه پیش دوستم زنگ زد.صدایش گرفته و خش دار .. و حوصله هم نداشت.آدمی که صدایش بلرزد و حوصله اش هم ته کشیده باشد؛ می شود د ی و ا ن ه .یک دیوانه با موهایی ژولیده که ته ریش داشته باشد میشود مرد ..
هشت سالگی
همیشه دلم می خواست یک جای, دنج و آرام برای خودم داشته باشم. جایی که هیچکس را؛ راهی به آن جا نباشد.فقط خودم باشم و ؛ خودم. حس می کردم باید چنین جایی را داشته باشم. آن قدر این باید و خواستن را جستجو کرد
لاکچری های قدیم
مدرسه هایی که ما می رفتیم بقول امروزی ها؛ لاک چری نبودند.ساده بودند. همهء حیاط, مدرسه؛ یا آسفالت بود یا شنی.پنجره ها؛ شیشه داشتند..و در, کلاس ها..چوبی بودند.بعضی ها شکسته ..بعضی ها نشکسته.سبز .. آبی .
دوست جان
آدمها گاهی بد می شوند.آن قدر که دیگران حال دیدنشان را هم ندارند. نمی دانم این بد بودن را حس کرده اید یا هنوز نه.ولی یکوقت هایی آن قدر مزه اش تلخ است که هیچ شبیه شوکولات هم؛ نیست.خیلی باید قوی باشی که
من و ماها
باور کنیم یا نکنیم من و ماها داریم؛ رد می شویم.همیشه هم رد شدن ها؛ بد نیستند. مثل یک درشکه است .. سوار که شدی... با صدای, سم, اسب...راه می روی درخت ها ..برگ ها...تند تند می گذرند لابلای, شاخه های, در
بنویسم ننویسم
می جنگم بنویسم, یا ننویسم,؟وقتی می نویسم حالم خوب است.ننویسم,...انگاری به کلاغی می مانم دنبال جغد می دود.بنویسم, .. خودم را می نویسم.نمی خواهم مخم را بجوم که ای وای ..بنویسم,؛آن چه می گوید ؛این چه می بوید.
حس ها و سطل ها و رنگ ها
اندازهءهیچ چیزی ؛ هیچ چیزی نمی خواهم.گاه باید آن قدر خودت را؛با انگشتانت رنگ کنی که سبیل های پیکاسو هم نتواند آن را نگه دارد.دلم می خواهد دست هایم را به آرامی ببرم تو سطل, رنگ آبی ... بعد به آرامی ..ب
هی
ه,ی ... سریع برگشتم؛ پشتم را نگاه کردم. هی.. از بچگی برایم یعنی هو.یک نوع صدا زدن بی ادبانه ...بدم می آمد از آوای, کشدارش.خودم هم حس کردم واکنشم خشن بود ولی خوب؛ من همینم.آقای, مسنی بودکه با عصا ایست
حرف هایی برای خودم
دنیای هرکس ؛ اندازهء دل اوست.یک وقتی است آدم از مورچه سلیمان هم؛ عاجزتراست.آن قدر عاجز؛ که نمی تواند پنجره ای برای دوست داشتنی هایش باز کند و مجبور استاز پشت, شیشه های ترک خورده و کک و مک ریخته اش؛ آن
نیائید
دو سه روزی است؛دو سه یادداشت نوشتم ولی هر دو سه را ؛ پاک کردم . قدیم هاکمتر ملاحظه می کردم .زیاد مهم نبود کسی ناراحت بشود یا نشود. الان بعضی وقت ها حس می کنم باید کمی ملاحظه کرد. به خاطر اینکه دل, آدم
سوت, زیر, لبم
اینجا دیگر نمی شود خود بود. وقتی احساس کنی که نمی توانی خود باشی..باید رفت جایی که خود بود. دور از چشم ها .جایی که بویت را هم نشنوند! و بودنت را هم نبینند و تو با تک صندلی, چوبی, خاک خورده ات ؛با عشق.
قاب عکس
تا حالا شده؛ قاب عکسی را بغل بگیری؛ و تنگ, تنگ,.. بفشاریش سینه ات؟ آن قدر محکم و تنگ ..که صدای, چوب, خشک, قاب.. در بیاید؟ قاب عکسم را بغل کردم..آن قدر که نفسش بند آمد و صدای چوبش هم..درآمد. قاب, عکس,
درست کردن, یک سایه
می خواهی بروی؛ نمی روی . می خواهی بپری؛ نمی پری . می خواهی نگاه کنی ؛ گمش کردی. می خواهی عاشق بشوی ؛نمی شوی. می خواهی به خزی.نمی خزی . می خواهی مثل قدیم ها بشوی..ولی نمی شوی. چقدرررر می خواهی ی ی؟
یک کاسه آب
یک کاسهء رنگارنگ, سادهء پر,آب را می پاشی پشت, سر, یک آدم.یک روزگار..یک خاطره.پا می گذاری خانه ای بزرگ و ساکت... ماتت می برد از صدای, خنده هایی که از سالهای, دور؛ هنوز می پیچد لابلای درخت هاو دیوارهای,
در چشم آب
همیشه ؛ ناگهانی می شود.هر چیزی که اذیتت بکند.هر چیزی که فکرهایت را به هم بریزد.هرچیزی که برایت سئوال بشود.پیاده رفتن..پارو زدن.شیشه را؛ کشیدن.فرار کردن.داشتن..نداشتن..همیشه ؛ ناگهانی می شود.دلم برای س
پیرمرد
امروز از آن روزها بود. داشتم راه می رفتم که بوی خاصی دماغم خورد. یک بویی که تنش...بوی رنگ و روغن و پول و فقر و کارتن, سوخته داشت. خوب که دقت کردم؛ دیدم یک بابای, پیر .. دو سه نیم گونی انداخته کولش ..
شما بودید
سلام بله... منظورم شما بودید و. تقریبا شما همان کسی هستید که باید باشید.من در شما دو نوع آدم دیدم.آدمی که شجاع است و صاف با دنده یک می رود این سربالایی زندگی را.آدمی حساس ..پر از سنسورهای, روشن.یادماست
سرهنگ اسلید و شما
بوی, خوش زن؛ از آن یادداشت هایی بود که خیلی نظر داشت. چیزی تقریبا نزدیک به یک صد نظر که بیشترشان مربوط به خانمها بود. چند تایی از نظرها مزاح و مسخره کرده بودند. دو نظر؛ بشدت پراز تنفر بود.تنفر از این