خرید بک لینک

چند ماه پیش دوستم زنگ زد.صدایش گرفته و خش دار .. و حوصله هم نداشت.آدمی که صدایش بلرزد و

حوصله اش هم ته کشیده باشد؛ می شود د ی و ا ن ه .یک دیوانه با موهایی ژولیده که ته ریش داشته باشد میشود مرد ...

ظریف باشد می شود زن.دنبال چیزی بود که آرامش کند و دردش را کم کند.از آن آدم هایی بود که وقتی کسی و

کتابی و حرفی بود که حرف دلش را میزد..به آرامش می رسید حتی اگریک ثانیه بود. از وقتی فهمیدم حلقه به

جای حلقه داده است و حلقه ای گلوی انگشت دوم چپش از چپ را فشار میدهد...فهمیده بودم اسیر یک

حس ناراحتی است. کلا آدم پردادو فریادی بود و بچگی پرهیاهویی داشت که هیچوقت تا هنوز هم دست از

سرش برنداشته است. خیلی زود که ازدواج کرد خیلی زود هم خانواده ای پرجمعیت به هم زد. چهار پسر و سه

دختر که همیشه خانه را می گذاشتند سرشان وپدر از دمارش در آوردند تا بفهمد هوس بچه داری به همین سادگی ها

نیست . عصر پیغام دادم که برایش چیزی می فرستم شاید خوشش بیاید.بعد برایش نوشتم  :

" ماریای من .

مرا ببخش که هیچ وقت آدم خوبی نبودم تا چه برسد برایت همسر خوبی باشم.هیچوقت پای شب گریه هایت

ننشستم و هیچوقت از تو نپرسیدم چه مرگت است .هیچوقت یاد نگرفتم خوب حرف بزنم و خوب بنویسم؛

برای همین درد کشیدن هایت را از بی تابی های رنجور خودم ..چه مرگت می دیدم و باز هم نفهمیدم ..تو که

بمیری ...من ریز می شوم ..آن قدر که هیچ چیز می شوم.مرا ببخش که هیچ وقت با هم جایی نرفتیم. حتی

روستای خودمان که اولین بار در بغل, گندم هایش.. چشمم را به تو باختم و بعد...دلم را .من آن دخترک شاد و

شنگول کشیش را ..زنی کردم چاق و غمگین؛ که یک عمر برای بزرگ کردن بچه هایش ؛ چاق شد و چاق شد و

چاق شد و زندگی نکرد و من هیچوقت او را دختر سرحال کشیش ندیدم . من همیشه تو را در زندگی ام؛ گم کردم.

هیچ وقت ندیدم کنارم باشی. هیچ وقت لبخند روی لب هایت پیدا نکردم و گونه هایت را همان سالهای

اول...یادم رفت.من چشم هایم را از تو گرفته بودم و چشم های من ..فقط خودشان را میدیدند. بعد از این

همه ..تازه دیروز فهمیدم چقدر دوستت دارم و چقدر به تو و خودم و زندگی مان بد کرده ام و دلم برای کلیسا

ی روستا تنگ شد.دلم برای پدرت تنگ شد و دلم خواست کاش پدر گای گیل زنده بود و می رفتم کلیسا

..انگشتش را ..پیشانیم؛ صلیب می کشید. 

ماریا ...

گاهی که نگاهت میکنم می ترسم. تو ماریای جوان من نیستی.چشم هایت کم سو و کنارش..خط هایی افتاده که

نداشتی.دست هایت چروکیده و زمخت شده اند. چاقی ات دلم را به هم میزند و پاهایت به چوب می مانند.اما تو

همان ماریای منی. همان دختر لاغر و کشیده و بادپای من .. و من چقدرررر دوستت دارم ماریا.من چه مرگم شده

است؟ چرا هیچوقت نه تو را ..نه خودم را و نه بچه ها را ندیدم؟من چقدر بدبختم که اینهمه سال برای زندگی ؛

نجارشدم.پدرم می گفت نجاری شغل خدایی است و برایم قصه های مقدس عیسی مسیح میگفت و وقتی مرا

برد داخل آب تعمید...فکر کردم می خواهد از دست من خلاص شود ولی بعدها گفت ته دلش آرزو کرد نجار

شوم.من به آرزوی پدر؛ نجار شدم و تو به آرزوی پدر؛ زن من شدی و ما هیچوقت به آرزوهایمان نرسیدیم و

رویاهایمان را آن گوشه زنگ زده دلمان؛ خاک کردیم .کاش برمی گشتیم روستا و من دوباره عاشقت میشدم و

نمی گذاشتم چاق شوی و اینهمه برنجی و اینهمه بزایی و من اینهمه دنبال نان ندوم و غصه زندگی را نخورم  و همیشه

عاشقت باشم و برای زندگی ات بیل بزنم تا مرا دوست داشته باشی و فقط به دست هایم نگاه نکنی که پاکت

میوه در بغل می آیم یا گوشت در کیسه و نان در بقچه.کاش به صورتم نگاه میکردی. کاش چشم هایم را می دیدی

تا رنگ هایش یادت باشند تا وقتی دخترمان از تو پرسید رنگ چشم های بابا چیست نگویی نمی دانم.

آه ماریای من...

می بینی زندگی چقدر بی رنگ است وقتی هیچوقت رنگ هایم را ندیدی؟ ماریای من..چقدر قاطی پاتی

حرف میزنم؟مرا برای اینهمه حرف های بی سر و ته ام؛ ببخش.خودم هم نمیدانم چه میگویم ؛ مرا ببخش

..من نجارم.کار من ساختن از چوب است .افسوس بر من که از چوب؛ زیبایی و حس به خانه ها می برم

ولی خانه ام.. از حس خالیست.

میخواهی برایت یک جوک بگویم ماریا؟ من سال هاست برایت صندلی درست میکنم ولی هیچوقت تمام نشده

است. همین دیشب هم یک جایش را بریدم تا چوب گشادتری جایش جا دهم.چون هر موقع به آخرش می

رسیدم؛ تو چاق تر میشدی و من باید یک جای, صندلی را می کندم تا گشادتر شود و تو جا بگیری.نه من عجله کردم

که به تو زود صندلی بدهم ..نه تو غیرت کردی کم بخوری که اینهمه چاق نشوی و بتوانی روی صندلی بشینی.آن

قدر هر دو به هم تنبلی کردیم که شد این. تو چاق تر از همیشه و صندلی کنده تر از همیشه.فکر میکنم دیگر تمامش کنم

هم؛ به دردت نمی خورد چون همان صبحش؛ تو باز چاق شدی .

ماریای من ..بیا مثل همان عصر کلیسا که به هم قول دادیم هیچوقت از هم جدا نشویم  بازهم به هم قول بدهیم نه

تو چاق شوی نه من کش بدهم. ماریای من...

مرا دوست داشته باش و برایم غذاهای خوشمزه بپز تا از بوی غذاهای زن همسایه بیهوش نشوم.تو اگر مرا دوست

داشته باشی من هم چاق می شوم و هی سرکوفت نمیزنی که استخوان های بازویت ..به تکه های صلیب می مانند

و کاسه زانویت به پوزهء دیو. 

من آن قدر تو را دوست داشتم که اینهمه چاق شدی..تو هم مرا چاق کن که خیلی عاشقتم. "

دوست احمقم؛ نامه را که خوانده بود ..دویده بود آشپزخانه ...داده بود دست ماریا. البته برایش زیاد هم بد

نشد.اصلا به فکرش هم نرسیده بود که آن را برای حال خوشش نوشتم نه برای اینکه بدهد ماریا. میگفت وقتی

میخواندم ریز ریز خنده ام میگرفت و زیرلب چند تا ناسزا هم بهت دادم ولی بعد دیدم قاه قاه دارم می خندم

..از بس حرف های من و ماریا را نوشته بودی .می گفت ماریا هم که خواند...مثل من شد. برای اولین بار

در همه عمرم ...به چشم هایم نگاه کرد و من گرمی, گرمی دوید خونم و ازآن روز ..غذاهای کم ولی خوشمزه

میخورم.آخر من نجارم و زیادپول ندارم زیاد بخرم ولی از آن روز من هم چاق شدم ..آن قدر که دیگر

پسرها مارا سوار ماشین شان نمیکنند  چون جا کم می آورند؛ و بیرون که قدم میزنیم؛ میخوریم به هم و از هم دور

میشویم و باز؛ میخوریم به هم.مثل دو لاستیک چاق که از تنظیم خارج شده اند.آن قدر که دیگر باهم روی

زمین می نشینیم و صندلی را بی خیال شدم... و شب ها که کنارش میخوابم ...روی سینه ام با انگشت

  چاقم ... پدر ...پسر... روح القدس صلیب میکشم سینه ام.

                                                                                                                                                                                                                                       سیزدهم آبان ماه هزاروسیصدو نودو نه

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: چهارشنبه 3 دی 1399 ساعت: 15:21

صفحه بندی