خرید بک لینک

باور کنیم یا نکنیم من و ماها داریم؛ رد می شویم.

همیشه هم رد شدن ها؛ بد نیستند. مثل یک درشکه است .. سوار که شدی... با صدای, سم, اسب...راه می روی

درخت ها ..برگ ها...تند تند می گذرند

لابلای, شاخه های, درخت ها..نور آفتاب می آید می رود...تند تند..می خورد چشم هایت.. گاهی آرام و کند... با رنگ های زیاد..زرد ..سرخ وگاهی سفید ..حتی سیاه هم هستو تو داخل درشکه...تکان می خوری با خودت و چشمهایت را می بندی و باز میکنی ..نور اذیت نکند..و محو,؛ این رد شدنی.

ما ؛ نسل های, تکرار نشدنی هستیم.ممکن نیست ما تکرار بشویم.به هزاررر دلیل؛ چیزهایی تکرار نمی شوند.

من کوچک که بودم ..هرماه دو هفته؛ ساعت, یک ظهر؛ باید مدرسه می رفتم. برای همین؛ مادرم ناهار مرا ساعت دوازده می کشید بشقاب, ملامین, رنگی, گلداری که دوستش داشتم و من؛ از همهء خورشت, غذا ..فقط کمی سیب زمینی سرخ کرده با چند تکه گوشت سرخ کرده و یک بشقاب پر از برنج, خوش بو می خوردم.مادرم می دانست چقدر عاشق سیب زمینی سرخ کرده ام ..برای همین همیشه برای من سیب زمینی, بیشتری می کشید. آن قدر که مجبور می شد باز هم سیب زمینی ؛ سرخ کند. او این کار را با عشق انجام می داد.

اکنون من آن پسرک, کوچک, ابتدایی نیستم. آن موهای قهوه ای پرپشت, تیره؛ مدلی شده پر از جو گندمی و سفید و سیاه ...

اما من هنوز وقتی برنج, خالی با سیب زمینی می خورم ... حس می کنم مادرم ..در آشپزخانهء حیاط... دارد غذا می پزد.چشم هایم پر می شوند از تری, کودکانه .

هنوز عاشق آن ظهرهای, مدرسه ام که ؛ که وقتی وسط, بازی فوتبال تو خیابان؛ می دیدم ساعت دارد می شود دوازده؛ یک شوت محکم می زدم به توپ؛ و توپ را می فرستادم اوت...و می گفتم ..من بازی نمی کنم..رفتم. و بی توجه به بقیه که هر کدام شان یک چیزی زیر لبشان..حتی فحش هم می گفتند.. می دویدم سمت خانه .. و در را باز می کردم..

از دالان بزرگ و پر از گل و برگ می گذشتم..دااااد می زدم ...ماماااا...من اومدم...

و مادرم می خندید...

می گفت... بیااا..... حاضره ... .

دیگر مادرم نیست.

آن ظهرها پر کشیده اند.

من کسی را ندارم برایم برنج های, مادرانه بکشد بشقابم

و سیب زمینی های, سرخ کرده ..

با لبخند...

بگذارد جلوی, من .

من هنوز با این بو ها عشق می کنم.

زندگی می کنم.

بزرگ می شوم..

کوچک می شوم...

می خندم..

گریه می کنم...

به فکر می روم

وسرم را می برم لای, بازوهایم ...

که انداخته ام دور, پاهایم.

و دست هایم را؛ از سر, افسوس .. به تن, نداشتهء گذشته ها می کشم ؛ و لمس میکنم ... همهءپستی و بلندی های, یک زندگی را ... که دیگر نیست.

من مرد, زمخت, امروزم.

آدمی که خیلی ها از او بدشان می آید و بعضی ها هم؛ خوششان وبعضی ها خبری از او ندارند

سال هاست آن سال ها را از دست داده ام.

من و ماها... سال ها است سالهایی را نداریم که نمی دانیم چگونه رفتند.

بنظر من؛ نسل های, دهه ده ..بیست..سی..چهل ..پنجاه و کمی هم شصتی ها... نسل هایی ماندگارند.

ماها هیچ چیزمان شبیه این چیزها نیست ؛ که هست.

خیلی هایمان مرده ایم ؛ ولی هنوز بوی, بودن مان..در هوا است.

هنوز می توان آن بو را؛ در قبرستان ها بو کشید و زندگی را حس کرد؛ که زیر خاک ... نفس می کشد.

هنوز بعضی هایمان نمرده ایم.

به وقتش می میریم.. ولی ما وقتی عاشق می شدیم، عشق های مان جان داشت.

عاشقانه هایمان؛ پیچ پیچ می خورد در ذره ذرهء آجرهای, تن مان

و پیچک های قشنگی داشتیم.

مهربانی های مان؛ بی رنگ و ریا بود.

هیچوقت ستاره های, کسی را پائین نمی کشیدیم

و ماه, کسی را از دستش نمی دزدیدیم.

ما عین خودمان بودیم.

عین همه این همه آدم های خوبی که هنوز هم هستند.

خوبی های مان را از هم نگیریم...

بیشتر به هم بپیچیم ..

به نگاه های مان..

قدم هایمان...

به تپش های, بودن مان ...

به عشق های, خاموش و شکوفه زده مان .

ما نسل هایی هستیم که امروز شاید جایی به سخره گرفته شویم..ولی خودمان خوب می دانیم؛ به چه قیمتی ...اینجا رسیدیم.

خدا رحمت کند پدرم را ..

می گفت " ..هاهاها... عجله نکن..این عصارا برای تو هم کنار گذاشته اند..." .

سه شنبه هشتم امردادهزارو سیصدو نودو هشت

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 20:11

صفحه بندی