نمی دانم کی هستی؛ اما می دانی... یک وقت هایی؛ آدم... دلش ته, آن پستوی, قدیمی و غبار گرفتهء دلت را می خواهد؛ که نیست.حتی ترمه آبی رنگ را؛ نمی دانی کجا گذاشته ای ولی بویش ..دیوانه ات می کند. سالها است آرزوهایم را قاب کرده ام .سالها است دلم؛گاهی خیلی زیاد برایش تنگ می شود. تا حالا شده حس کنی خیلی بیشتر از آن چه که باید باشی..هستی؟حتی تنهایی هات زیاد شدند .نه اینکه بترسی از تنهایی ها ..نه. از سکوت, بی صدای, حس هایی که یک عمر با تو آمدند و هنوز هم؛ رفیق, همهء پایت هستند.
نمی دانم؛ چرا هنوز هم .. تمام نشده ام. تا جایی که یادم است هیچ بدهی به این روزگارم ندارم. چیزی هم نمی خواهم. دوست داشتم همه سرشان تو کار خودشان باشد و تنه کسی ..نخورد تنهء من.
می دانی... خوشی ها..نمی خواهم. من خوشم. با همه نداشته هایم خوش, خوشم. خیلی وقت ها نداشتن همان خوشی است.
دیشب ..قاب عکسم را نمی دانم چی شد؛ تنگ؛ دلم گرفتم و فشردم سینه ام. آن قدر که داد حس ها هم در آمد .من ماندم ..قاب عکسم.
سه شنبه دوم بهمن ماه هزارو سیصدو نودو هفت شمسی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی