بله... منظورم شما بودید و.
تقریبا شما همان کسی هستید که باید باشید.من در شما دو نوع آدم دیدم.آدمی که شجاع است و صاف با دنده یک می رود این سربالایی
زندگی را.آدمی حساس ..پر از سنسورهای, روشن.یادماست سن وسالی که نداشتم دلم پر می کشید تهران.از میان, آن همه جای, آن
شهر, بزرگ؛ بالاتر از چهارراه, پارک, دانشجوی اش را؛ دوست داشتم تا پیچ پیج های نرسیده به میدان ونک و آن جا که می رسیدم
..راست و مستقیم ..می رفتم بالا. بالا بالا بالاتر... از لابلای ماشین ها...از لای شاخه های درخت ها و پارک شاهنشاهی اش می گذشتم و
سرچهارراه هایش مکث می کردم اندازهء یک سبزو قرمز...و می رفتم میدان تجریش ...و می خوردم به نیاوران و پارکش و خیابان
های, نمره دار, پاسداران هایش و گاهی وقت ها سر می خوردم فرمانیه و سعد آباد .. و چه لذت می بردم از آن همه آسمان..آن همه
شاخه..آن همه درخت ..آن همه گنجشک و آن همهء, آن همه.
من تهران را با اصالت های قدیمی و آدم های خاصش که گاه نایاب بودند و مثل امروزی ها لوس و نازک نارنجی نبودند ..دوست
داشتم. به نظرم در نیاوران رگه هایی از زندگی ای بود؛ که جای دیگری نبود و این .. غیر, آن چیزی بود که در شهرک غرب یا سعادت آباد
هست.
گاهی مثل ماهیگیر بودم.دوست داشتم آدم های شجاع را شکار کنم.حالا این شکار کردن معنی خاص و سنتی خودراهم نمی دهدبلکه میلم
؛ بیشتر شناختن, چنین آدم هایی بود و هیچوقت علاقه ای به آشنا شدن نداشتم و همان شناختن یک طرفه ..جواب, کنجکاوی هایم بود.
آن آدم ها؛ سن شان بزرگتر از من بود.آدم هایی که گاهی کت شان به تنشان بزرگ بود یا داخل مانتو هایشان گم می شدند یا هر کس از راه
می رسید آویزان, موهای, بلندشان می شد و اینگونه بزرگ و بزرگ شدند و سرشان به تنشان ارزید و سالها نفس کشیدند و آن تکه های, تهران
را؛ برای من رویا کردند.اکنون بسیاری از آنها نیستند.یعنی خیلی هایشان مرده اند.چند تای, شان رفتند فرنگ.یک عده ای شان؛
شمالی شدند.بعضی ها ولایت شان رفتند .. اما هنوز هم؛ سه چهار نفری هستند.هنوز که فرصت پیدا می کنم لا به لای مشغله هایم تهران
بروم؛ می روم پیش شان. هنوز حرف های, زیادی برای گفتن دارند و هنوز دل های, زیبایشان؛ پشت پوست های چروکیده شان
می تپد و چشم هایشان نشان از زیبایی های خیره کنندهء جوانی دارد و ابروها؛ کمان,چشم نوازی است و دستان شان؛ هنوز رفاقت را
می فشارند و قدم های, لرزان شان؛ هنوزکوچه پس کوچه های, گل وگشاد و پر از درخت, آن حوالی را؛ قدم می زند؛ و من به این حال
و هواها شادم.
آنها هم که رفته اند؛ یا به امامزاده عبدالله رفته اند یا دل, مرده شان؛ هنوز درخاک, عصرهای, پائیز, ظهیرالدوله؛ می تپد. از آن همه آدم
های, آدم حسابی..آن قدر کم مانده که من دلم می گیرد وقتی پا به خاک,این اطراف شهر می گذارم.اما می دانی ... بعضی وقت ها؛
جای, خالی, گذشته را آدم هایی پر می کنند که آدم دلش می خواهد هیچوقت جای شان خالی نشود.یکی از این آدم ها شما هستید.گرچه اهل
این خاک نیستید؛ اما ذات آن خاک در شما است.آب و هوای این بودن؛ آن چنان پر طراوت است که به نوشتن نمی آید.برای
ماندن ..نباید رفت.وقتی نروی..می مانی.و این وسط؛ وقتی خودت هستی..جاودانه می مانی.یک جای, این بودن؛ رها کردن, کنه
های, زندگی است.آنهایی که بی هیچ حسی از آفتاب و مهتاب و روزگار, روز و مستی, شب...دوروبر آدم پرسه می زنند ونباید
صدای آزاردهنده شان را شنید. یادت باشد؛ نباید به زندگی کم محلی کنی و اسباب, مزاح دیوانگان شوی.دو مشت آب, خنک...
یک دست,خیس؛ لای, مو...؛صورتی تمیز و خوش رنگ با یک هااای, پر نفس؛ کافیست. باید سنسورها را کند و انداخت دور.
فقط باید حس های قدیمی را آب پاشید و دستمال, یزدی کشید.
می دانی ... ..... گاهی آن قدر دورو برت آدم است که آدم فکر می کند این همه آدم ؟ گاهی همهء این آدمها؛ آدم را باز می
گذارند از زندگی. از اینکه اینهمه خوشی را نبینی و زود پیر شوی ؛و آن وقت آن همه آدم, شکسته اطرافت را پر میکنند با حس ها و زارهای
گوش خراششان. شاید بد برداشت کنی از کلامی که اینجا هست ؛ چون از قدیم .. کلام های دور تا برسند به نور... سرد می شوند وآن
زندگی, گرم, خودشان را ندارند. امیدوارم کلام من اینچنین و مانند ظاهرم..سرد نباشد.می خواهم همچنان ساده و خوب باشی.آن
چنان خوب؛ که ریشه های حسود از همان دانه گی اش... بخشکد.آن چنان برازنده و خوش برش.. که قابت کنند .. بزنند سینهء دیوار,
زندگی .
همیشه باید آنی باشی که وقتی دیدند؛ بگویند سلااام سوسیس .( یادت هست؟) من این شادمانه هایت را دوست دارم.این نفس های
راحت و صاف ..با آن بی قید و بندهای وجودت را؛ که رنگ قرمز می کشد دور, عکس, تو؛ بین این همه ه ه عکس .
هرجا نفهمیدی چه گفتم ..بگو.. بگویم چه گفتم. این زندگی, خوش تراش می ارزد به یک بغل دنیای, پر از کرم و حشره و تپه ای پر از
مارمولک های ریز و درشت ..که حس های خوب را نیش می زنند .. زخم می کشند و باز چنگ می زنند..مثل شیاطین, ارباب, حلقه ها.
من در پرترهء به دیوار میخ کوبیده تو..سایه ای دورر.. که همین نزدیکی ها است؛ می بینم.
چوب,نقاشی ات؛ یادگار, سالهای, سزار است و بوی, رنگ هایت...مست و وحشی است. مثل روح,عطر, گذشته از جنگل و آب.
همیشه آب باش..
همیشه روان..
همیشه پاک...
و بگذر از دشت ها و گل های آفتابگردان..
و لبخند بزن به آفتاب..
تا گرمتر از سالهای, یخ زده..
به دنیای,دریایی ات نور بتابد از آن آسمان, دور
به درود
پنجشنبه بیست و پنجم امرداد هزارو سیصدو نود و هفت
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی