داشتم راه می رفتم که بوی خاصی دماغم خورد.
یک بویی که تنش...بوی رنگ و روغن و پول و فقر و کارتن, سوخته داشت. خوب که دقت کردم؛ دیدم یک بابای, پیر .. دو سه نیم گونی انداخته کولش .. آرام آرام؛ ولی گیج.. وسط پیاده رو؛ راه می رود. چند متری جلوتر از او ..سطل, آشغال, بزرگ, شهرداری؛ داخل باغچه پیاده رو بود... به سطل که رسید ..سرش را کرد سطل.کمی نگاه کرد..بعد سر کوچک و تقریبا بی مویش را تکان داد و دوباره راه افتاد وسط پیاده رو. آرام که شانه به شانه شدیم ..دستم را انداختم آن یکی شانه اش ..کمی فشار دادم. گفتم سلاام م پیرمرد و... همان طور که داشتیم راه می رفتیم..برگشت مرا نگاه کرد گفت..سلام پیرمرد..بعد هر دوبا هم ایستادیم... قاه قاه زدیم به خنده.بعد آرام؛ چین های, خنده از دور, چشم هایش؛ محو شد و لب هایش؛ دوباره برگشتند سرجای خودشان...چسبیدند به هم. دو انگشت دست راستش را به هم کشید ..گفت پول داری؟ گفتم دوشت است. برگشت دو نیم گونی اش را که اتفاقا تمیز هم بود..نگاه کرد .. بعد گذاشت کنار, پای من..گفت مال, تو... من هم دو سه پولی از کیفم در آوردم؛ گرفتم دستش ..گفتم ..خدا بده برکت.
پول را گرفت..خندید ..بیشتر نگاهم کرد..گفت خدانگهدار.گفتم در امان خدا. راه افتاد...آرام؛ ولی هوشیار. این بار رفت کنار, دیوار راه رفت.گفتم پیرمرد... برگشت نگاهم کرد ..یک قدم آمد عقب... گفت ه ااا؟ گونی ها را برداشتم...گذاشتم کنار پاهایش.گفت .. پشیمان شدی؟گفتم معامله میکنم..گفت من چیزی ندارم.حتی آن دو سه پول را هم؛خرج کردم.گفتم داری.. ابروهایش را برد بالا.. پیرمرد کوتاه قدی بود با موهایی کم..ژولیده.. سفید..؛صورتی پراز راه راه داشت.بینی استخوانی و گوش هایی بزرگ با لب هایی کمی لرزان.کتی پاره و کفش هایی واکس نخورده و پیراهنی که یقه هایش نخ نما شده بود.گفت با چی معامله میکنی جانم ؟ لبخندی زدم گفتم با لبخندت. خندید..خندید..باز هم خندید... دستش را تند برد داخل موهایش..به هم زد ...گوشش را خاراند.آهسته زدم به شانه اش گفتم خدانگهدار. محکم گفت .. پیرمرد...برگشتم نگاهش کردم... دستش را آورد بالا..برایم تکان داد.بعد خم شد دوسه نیم گونی اش را برداشت ...رفت . برگشتم شیشه بزرگ داروخانه .. زل زدم به خودم. دستم را بردم بالا گفتم سلام پیرمرد... که دیدم خانم, داروساز ..که اتفاقا آشنا هم بود؛از پشت شیشه زل زده به من..و لبخند می زند. تند سری تکان دادم..و راه افتادم.
پیرمرد ..آن جلوو .. داشت راه می رفت.
پنجشنبه بیست و پنجم امرداد هزارو سیصدو نود و هفت شمسی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی