وقتی احساس کنی که نمی توانی خود باشی..باید رفت جایی که خود بود. دور از چشم ها .جایی که بویت را هم نشنوند! و بودنت را هم نبینند و تو با تک صندلی, چوبی, خاک خورده ات ؛با عشق..تنها کنی.همان خلوت کردن.
دوست ندارم به خاطرچیزی یاکسی؛ حرف نزنم.دوست دارم توقع؛نباشد. مثل خودم؛که ندارم. توقع همه.. مال خودش.دوست ندارم به خاطر تو .او. این. آن.اینها؛ آنها ..دوست ندارم به خاطر هر چه و هر که هست ..خاموش باشم. دوست دارم خودم باشم و بی هیچ رنجشی؛ خودی کنم با خودم. دوست ندارم وقتی می آیم...فکر کنم چقدر باید فکرکنم. دوست دارم فکر نکنم.بمن چه خوش, کسی می آید یا نمی آید. دوست دارم دست از سرم بردارند تا موهایم باد بخورند ازآزادی.... از پریدن. دویدن.چرخیدن. دوست دارم تنها باشم.خیلی تنها..آن قدر که تنهایی هم نیاید سراغم.
دوست دارم زیر لب...سوت غمگین من در آوردی کودکی هایم را بزنم.حتی اگر همه زیرلب شان چیزی بگویند.
سوت, ... زیر, لب, م
پنجشنبه سیزدهم دی ماه هزارو سیصدو نودو هفت
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی