خرید بک لینک
بوی, خوش زن؛ از آن یادداشت هایی بود که خیلی نظر داشت.

چیزی تقریبا نزدیک به یک صد نظر که بیشترشان مربوط به خانمها بود. چند تایی از نظرها مزاح و مسخره کرده بودند. دو نظر؛ بشدت پراز تنفر

بود.تنفر از اینکه من چرا هنوز می نویسم و حتی راجع به خانم ها نظر می دهم یا بیشتر یادداشت هایم مربوط به زندگی و مناسبات روحی و

تعاملات روزمره حس ها است.یک نفر خواسته بود همچنان در حسرت بمانم.یکی دو نفر بیمار روانی ام خوانده بودند و چند نفر با ذکر

مشخصات کامل و تلفن های تماس شان خواستار آشنایی بیشتر و تبادل ایده آل ها در مورد نویسندگی و راههای تقویت آن و نوشتن از

خاطرات گذشته شده بودند و بخش عمده ای همچنان ما را مورد لطف و مهربانی قرارداده بودند .

باید بگویم بوی خوش, زن؛فقط یک فیلم نبود. یک روانشناسی کامل از زن ها ومردها ؛ لزوم توجه به ظرافت ها در مناسبات اجتماعی .

قدرت روح در ورای, ندیدن؛ و میل, انسان به بودن .حس شدن و حس کردن . میل به قدرت و شورش, جوانی و جنگ برای

عدالت؛ و تمسخر بسیاری از قراردادهای اجتماعی و فرهنگی مانند مردان یبرد بود.

نمی دانم چقدر خواهم نوشت .نمی دانم چند نفر حوصله خواندن خواهند داشت ولی مایلم کاملا رو راست و رک و بدون توجه به تمام

موقعیت هایم ..حرف بزنم. من در زندگی؛ حسرت آزاد بودن داشته ام. آزاد بودن از قواعد و پیمان های اداری که حتی بخشی از

آنها نتیجه علاقه ذاتی من به دیسپلین رفتاری بوده است و الگوهای خاصی برای خودم پرورش داده ام که بیشتر نتیجه تراوشات ذهنی

شخصی و بندرت منبعث از نمادهای زنده و مردهء جاری درقالب شخصیت ها.افسانه ها و قدیسین عصر ما است. یعنی من قبل از اینکه

چرچیل الگویی برای من در تشخص اشرافی گری انگلیسی باشد؛ بنا به خلق و خوی و علاقه ذاتی خودم؛ از کودکی از عصای, چوب

آبنوس با دستهء طلایی, عقاب یا جغد, اخمو..خوشم می آمده است و وقتی ده سالم بود ..با عصای دیگران؛ ادای, پیرمردهای, متشخص و

دوک ها و بارون ها را در می آوردم و از داشتن یک شخصیت مسن؛ خیلی کیف می کردم.

سرهنگ و اسلید و, بوی, خوش, زن؛ یک مرد, عالی است.او قدرت حس اطراف خود را کاملا دارد و در روزگاری که می دید؛ خیلی

چیزهارا یاد گرفت.

شاید بسیاری اسلید را به خاطر برخی برداشت ها و حس هایش به زندگی و از جمله زن ها؛ مورد شماتت قرار دهند؛ ولی او ... نتیجه یک زندگی

نظامی و قواعد جامعه است و در عین خوب بودن ؛ خود را انسانی بد می داند. تعبیر های اسلید از آدم ها؛ غذاها. کریسمس ؛زنان؛

مناسبات اجتماعی و خصلت های مدرسه ها و پرورش مردان و رهبران؛خاص است.اما فیلم بیشتر روی شخصیت زن زوم می کند.

زن؛ باور, حسی او به موجودی است که خداوند هیچوقت نتوانست یا نخواست نادیده اش بگیرد و مرد را بدون آن ..بیافریند. خداوند

فلسفه ای برای مرد قرار داد و آن را برای زن هم هجی کرد که شما دو تا در کنار هم به آرامش می رسید. این علت قالب بودن این دو

موجود برغم تمام تفاوت های جسمی و حسی آن دو بود. نقطه اوج اسلید در بو شناسی او است. من معتقدم زن باید بو داشته باشد. یعنی

یک عطر همیشه باید از زن محافظت کند. زن اگر رشد کرده باشد؛ صاحب بوی, متشخصی می شود که برایش ایده آل می سازد. یعنی ذره

ای از نفس, آن عطر همیشه یادآور زنی مشخص ؛خواهد بود. من دیده ام زنانی را که صبح ادکلونی میزنند و عصر عطری دیگر و شب..

ادکلونی دیگر. و هیچوقت متوجه نیستند که خود را به چند بو آمیخته اند و این بوهای متفاوت؛او را پیچیده. مبهم .نامتعادل و بی ثبات نشان

میدهد. این مسئله در مورد مرد هم درست است . برای همین من میگویم حتی یک کودک پنج ساله هم باید برای خود ادکلون مشخصی داشته

باشد که نشان دهد او چه گونه آدمی است.هرچیزی مارا از هم متمایز میکند. خیلی چیزهای جزیی هستند که تفاوت آدم هارا با همدیگر نشان

میدهد. دلیل بسیاری از بدبختی ها در این است که ما این چیزهارا نمی بینیم یا دوست داریم زمانی آنهارا نبینیم و یا می پیچیم کوچه علی

چپ...یا سوار شتر می شویم که وقتی پرسیدند شتر دیدی ..بگوئیم ندیدیم. شما به صحنه رقص تانگو اسلید با آن دختر جوان دقت کردید؟

دختر در انتظار آقایی نشسته بود؛ که دیر کرده بود.وقتی اسلید سعی کرد چارلی را با این دختر آشنا کند نگاه دختر به چارلی مثبت بود.کسی که

این وسط اصلا به چشم نمی آمد؛ اسلید بود.ولی اسلید هنرهای پنهان خود را بی هیچ تعارفی رو می کرد. در این رو کردن؛ خود اسلید نیزبه

اوج می رسید و روح تشنه اش سیراب می شد.او از دخترخواست باهم تانگو برقصند. دختر شک کرد. چون اسلید کور بود و با یک کور

چگونه باید می رقصید . با یک مرد اینچنینی هم نمی شد رفت قدم زد تا چه برسد به رقصی که سراسر شور است و هیجان؛ و چابکی میخواهد و باید

مثل قرقی چرخ زد در آغوش, رقص.

وقتی اسلید دختر را بسیار متشخصانه و مودبانه بغل کرد تا تانگو شکل بگیرد؛ هنوز دختر شک داشت که اسلید آن چنان مهارتی داشته باشد که

بتواند او را به رقص در بیاورد.ولی اسلید او را به دایره کشید ...یک بار جلو و نیم دور پا..عقب برد و بازویش را بسیارآرام شل کرد و

دختر را مثل پروانه ..چرخاند و باز هم چرخ ش داد..و یک هو؛ اورا نگه داشت و دوباره یک بار پا جلو و نیم دور پا به عقب برد و اعتماد

دختر جوان را جلب کرد. آن چنان که شادی؛ با تمام وضوحش ..دوید روی, صورت, دختر و خود را نشان داد.

یکی از نظرها؛ مرا همان اسلید دانسته بود و اشاره می کرد که تانگو یاد بگیرم. در بلد بودن یا نبودن تانگو صحبتی نمی کنم ولی اسلید یک مرد با

عشق به زندگی و میل به مرگ بود. آرزوهای اسلید در دانیلز .زن .سفر و هتل های تجملی و غذاهای عالی خلاصه می شد. اسلید در لباس

سرهنگی ارتش ایالات متحده؛ فوق العاده بود.هیچکس بهتر از آل پاچینو نمی توانست این حس ها را کاملا نشان دهد.او مطلقا فاسد نبود.

فقط میل های یک زندگی؛ در درونش همچنان زنده بود.اسلید هیچ وقت واقعا دیده نشد. نه در پادگان ها نه در خانواده برادرش و نه پیش

دخترش. البته دخترش اورا بهتر و بیشتر می شناخت . برای همین به چارلی گفت اسلید خوش قلب است و در آخر با هم دوست

خواهند شد. البته کمی در مورد برخی اخلاقیات اسلید حرف است. ولی فراموش نکنید حرف شما یک حرف ایرانی است و اسلید؛

یک مرد آمریکایی است . فرهنگ ها و عادات و باورها و افکار ایرانی با امریکایی متفاوت است . هیچوقت هم معنی اش این نیست

که ایرانی کاملا درست میگوید و بی عیب و نقص است و یا آمریکایی کاملا غلط و پر از ایراد و فاسد.کما اینکه شما در خارج از ایران مردها و پسرها

و دختر ها و زن های ایرانی زیادی را می بینید که وقتی از هتل می آیند بیرون با دمپایی یا شلوارک بیرون می آیند در حالی که خود مردم آن

کشورها هیچوقت در شرایط عادی روزانه شلوارک و رکابی و دمپایی نمی پوشند؛ مگر کنار ساحل باشند.اما از بس ایرانی ها شیفته باورهای

خودشان هستند؛ فکر می کنند کاملا درست رفتار می کنند و مثل غربی ها لباس می پوشند .برای همین در زمان انتقاد به اسلید باید اقتضائات

جامعه اسلید را در نظر بگیریم.همین تمایل ایرانی به آن گونه پوشیدن نیز از یک منظر میل به زندگی است. میل به شور و هیجان و تازگی و

لذت بردن از داشته ها و موقعیت ها وشرایط. ولی از یک نگاه و زاویه دیگر؛همیناخلاق ایرانی ... پر از اشکال است و برای برخی ها

نمادی از فساد درون هم تعبیر می شود.

عده ای مرا متهم به بی شهامتی کرده بودند که جرات ندارم بدون سانسور بنویسم.باید بگویم من اخلاقیات را در نوشتن کاملارعایت می

کنم ومقید به ملزم بودن به آن هستم.دلیل آن هم بی عیب وایرادبودن یانبودنم نیست . حتی پیامبران هم موجب خشم خدای شان

می شدند.خیلی وقت ها انسان نمی تواند کاملا خودش باشد چون از ظرفیت ها خبر ندارد.چون همه به یک اندازه مظروف ساخته نشده

اند.چون ذات و روح همه یکی نیست و ممکن است تبعات منفی خودش را برروی آدم ها بگذارد.برای همین شخصیت بیرون و داخل

خانه یک آدم فرق می کند و بنظرم این تا حدود زیادی منطقی هم هست.

نوشته ها مثل یک آرایش جنگی هستند. حروف ..سربازان شما هستند. باید بسته به جنگی که در پیش است از آنها استفاده کرد. هیچوقت

برای بالا رفتن از کوه و تک زدن..نباید از سرباز چاق استفاده کرد ..برای همین حروف هم چاق و لاغر دارد.خمیده و کشیده دارد.

درست مثل آدمها. هر واژه؛ یک اسلحه است که باید؛ در جایی که باید؛از آن استفاده کرد. هوشمندی و حماقت, کلمات را؛ نویسنده

تعیین میکند و نوع جنگ نشان می دهد که نویسنده بعنوان فرمانده؛ قدرت دید و تحلیل و نوشتن را دارد یا نه. حتی رنگ, ذات, نویسنده؛

با جملاتی که به کار می برد؛ خود را نشان می دهد.تا جایی که باید ؛و عقل حکم می کند باید همه چیز را رعایت کرد ولی زمانی است که باید برای

رسیدن به طلا.. کف رودخانه را بازهم باید؛ بیشتر بیل زد.. اما مهمتر از آن..شناختن آب است . اینکه ماسه ها چقدر نرم هستند یا

سنگ ها..ریز هستند یا درشت ... و رودخانه کجا است. اسلید دقیقا این جزئیات را رعایت می کرد.من نیز باید رعایت کنم.بگذارید

بگویم که اسلید کارهایی بلد بود که مردهای ایرانی خیلی کم دارند. کدام مرد ایرانی می تواند با بو کردن عطر یک خانم بفهمد نام عطرچیست؟

اصلا مردهای ایرانی تا به نفعشان نباشد دنبال ادکلون نمی روند. بسیاری از آنها حتی قادر به تلفظ نام عطرهم نیستند. من دوستی داشتم

همیشه برای دختری که عاشقش بود..می رفت زنبق می چید... بعد که عشقش رفت..این هم آمد دنبال عشق دیگر و این بار برایش

گل لاله از بیرون شهر می آورد. فکر میکر گل ها می توانند عشق را نگه دارند.مردان؛کدامیک می توانند تصویر ذهنی, زیبایی از یک

آشنایی کاملا مودبانه را داشته باشند؟هیچ دقت کردید اسلید با آن چشمهای نابینایش چگونه مهربانانه و عمیق و باهوش؛ فضای, رستوران و

ابهت ماشین و کراوات خود و زن های, اطرافش و غذای روی, میز, خانهء برادرش را نگاه میکرد؟او قدرت حس کردن یک بودن

در سر,میز, شام در یک رستوران را بخوبی داشت..در حالی که مرد ایرانی و خیلی از مردان..در رستوران فقط غذا را می بینند. هیچکس

هنر, دیدن دیدنی های, زیبارا ندارد.دستمال ها..میزها..نرمی, صندلی ها ..خوش رنگی غذا و ترکیب رنگ های روی میز. هیچکس به

شمع ها نگاه نمیکند.یا لباس گارسون ها و شخصیت, قاشق, سنگین نقره ای در دستش را نمی بیند..و نمی بیند چنگال به قاشق می خورد یا

نه.ست قاشق چنگال خیلی مهم است. کسی حتی نرمی, گوشت را حس نمی کند و آن را ندیده ... می خورد.در حالی که غذا را باید

فهمید..حس کرد..و رفیق شد و کاملا نرم..به دندان کشید و آرام جوید؛ تا لذت برد.

اسلید می تواند رنگ, موی, خانم, استاد, درس علوم سیاسی, یبرد را؛ می تواند ببیند. حتی قدش را هم می تواند تخمین بزند.رنگ چشم

هایش را هم می گوید.

تو باید بلد باشی به عنوان یک زن یا مرد ..دیگری را به شگفتی واداری. باید بتوانی شگفت انگیز باشی و حس حسادت را در دیگران به

قدرت ها و علایق و توانایی هایت بیدار کنی .بدون این همه باید و قدرت ...هیچ چیزی نیستیم.

دیدی دختر جوان ..هیچ میلی به رفتن نداشت و متوجه فرق بزرگ بین اسلید, کور با دوست پسر, بد قول و بی سلیقه خود شده بود و با

حسرت ..اسلید را ترک کرد؟ همان دختر جوانی که پنج دقیقه قبل ..شک داشت با اسلید تانگو برقصد.شما متوجه شدید بین اسلید با جامعه

اش چقدر فاصله است؟جامعه ای که روح خاکستری اش ( لقبی که مرد صاحب نمایشگاه فراری بخودش داد)خود را به دو هزار دلار

فروخت تا فراری, صدو ده هزار دلاری اش را بدهد امتحانش کنند.روح اسلید در پشت فرمان, فراری به پرواز در آمد وقتی با سرعت

زیاد سر,خیابان ها به تندی پیچ می خورد .حتی پلیس جوان هم ندید که اسلید با چشمهایی کهندارد.. او را نگاه می کند. باید آن قدر دقیق باشی

که بدانی دیگران از چه چیز خوششان می آید.باید بتوانی بفهمی که کی از دستمال, قرمز, تیرهء برگاندی خوشش می آید یا فلوربس می زند و

عطر فلودوروکایل ... مال کیست.وقتی هم بخواهی نوه ات را ببوسی .. باید شگفت زده اش کنی از دیدن خودت.وقتی بخواهی از

مهماندار هواپیما بخواهی برایت چیزی بیاورد ... مثل یک آدم؛ بخواهی ..نه مرد شکم گنده ای که زیر, صندلی, جلو را؛ با کرسی اشتباه

گرفته است. یقینا اسلید؛ من نیست و من؛ اسلید نیستم. حتی اگر بعضی از دوستان اصرار داشته باشند که چنین است من میگویم

نیست.ایراد ما این است که فکر میکنیم زیباترین چیز در دنیا زن است. یا آدم, عاقل؛ عاشق است و بدون عشق ..نمی شود

دوست داشت و عاشق بود!یا برای دیدن باید چشم داشت و خوی, اشرافی داشتن؛ می گوید تو فاسدی و آدم قانع؛ عادل است

وکشیش .. عیسی است و کاهن ..بودا و دستار, سر.. تاج عرفانی است و ریمل؛ به تیرهای کمان می ماند و چشم ..برای جادوست .

اشکال کار اینجا است که ما فکر می کنیم عالی ترین موجود .. مرد است.بدترین حس این است که از بوی ادکلون وحشت داشته باشیم

و سعی کنیم همیشه عطر زیارتگاه ها را به خودمان بپاشیم. با عطر گل محمدی؛کسی به بهشت نمی رود و با برووت ؛جهنم بد بو نمی شود. بهشت و

جهنم ما؛ ذهنیات ما هستند. تصورات ما از اطراف مان و حس مان به هر چیزی که دور وبرمان در حرکت است ؛ ما را می سازد.این

حرف, من هیچ ربطی به حقیقت, بهشت و جهنمی که در آدیان الهی هست ؛ندارد. من فقط دارم از اینکه چرا همیشه نیستیم ..حرف

می زنم. اینکه باید شاد باشیم ولی نیستیم. اینکه باید غمگین باشیم ولی نیستیم. باید شور بیافرینیم ..هیجان بسازیم..مودب باشیم...

عدالت را نبریم و رنگ ها را دوست داشته باشیم و باور کنیم چوب هم ..حس دارد ... ولی نیستیم و باور نمی کنیم. من سر, این چیزها

دعوا دارم.

بوی, خوش, زن چرا باید بعضی هارا عصبانی کند و به باور باشند؛ که حرف زدن از آن گناه است و عقوبتی عظیم دارد؟زندگی سرشار از

حقیقت هایی است که کمتر دیده شده اند. هوای, آزاد, زندگی؛ آن قدر پرطراوت است که قول می دهم کمتر زنده ای آن را هااا

کشیده باشد.

بوی, خوش, زن برخلاف تصوری که ما از عنوان فیلم داریم اصلا بد نیست . با اسم ها ..قضاوت نکنیم .تهمت نزنیم و مرا به بی

اخلاقی متهم نکنید. شاید با اخلاق تر از شما باشم؛ شاید هم نه.. ولی من آنی نیستم که در فکرتان برای خودتان ساخته اید. چه خوب ..چه بد.

من فقط حقیقت, خودم هستم.چیزی که خداونددرمن قرارداده است بدون اینکه بخواهم یا نخواهم. ..اما حتما لازم بود که باشد یا نباشد؛ تا

من بشوم همینی که هستم.

"سلام باده اا . قبلنافیلمو دیدم .اسلید و دختر حساشون قشنگه.ینی خیلی خیلی قشنگه مطمئنم شمام خیلی خودتونوسانسور کردید .حساواقعیتون رو

از این فیلمننوشتید. چون با مردمی سروکار دارید که بقول خودتون حرف در بیارن و مث شما نمی بینن وتنا ظاهر حس هارو نگاه می

کنن.شما شیفته سرهنگ و دختر جوان و قدرت طلبی اسلیدید.عاشق اون رقصین .نگین اینطور نیس." این ؛نظر شعله خانم بود.یکی

از مودبانه ترین و مصر ترین در اینکه من و اسلید .جه اشتراک های زیادی داریم اما بین اینهمه نظر تشویقی. توهینی. انتقادی و تاکیدی ..

هیچ کس ظریف ترین گره, اسلید و من را ندید.ما در یک چیز واقعا مشترک هستیم. در هاها

جمعه دوم شهریور ماه هزارو سیصدو نودو هفت شمسی

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 18:03

صفحه بندی