خرید بک لینک
خدا رحمت کند مادرم را

هنوز متکاهای قشنگش را که برایم درست می کرد ؛ دارم.

بعضی هایشان ؛ در غبار روزگار.. آن قدر غبار گرفته اند که باید شسته شوند؛ ولی من دلم نمی آید.

برای همین ؛ شب ها به بوی دست های مادرم؛ سر بر غبار می خوابم.

دلم نمی آید گره های, نخ هایش را که مادرم گره زده است ؛ باز شود. اگر باز شوند دیگر چه کسی می تواند آن گره هارا بزند ؟ این گره ها بوی قدیم دارند و شبیه هیچ گرهی نیست .

اگر باز شوند من یادگارهای, مادر را یک به یک از دست می دهم .

لباس هایش را دیگر ندارم جز یکی دو لباس پرخاطره.

کفش هایش را ندارم جز یکی دوتا ساده.

متکاها را هم باز کنم ... گره هایش را نخواهم داشت و هیچ متکایی؛ بی گره مادر؛ به دلم نمی چسبد.

می دانم آخر, همهء این چیزها ..

همهء این حس ها

و همهء این یادگارها .. پوچ است. ولی باز ...

دور, این پوچ؛ می پیچم

و هی می پیچم

و دلخوشم ... به این پیچ و پوچ.

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:7 توسط |

برچسب: گره,های,مقدس, نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:51

صفحه بندی