هنوز متکاهای قشنگش را که برایم درست می کرد ؛ دارم.
بعضی هایشان ؛ در غبار روزگار.. آن قدر غبار گرفته اند که باید شسته شوند؛ ولی من دلم نمی آید.
برای همین ؛ شب ها به بوی دست های مادرم؛ سر بر غبار می خوابم.
دلم نمی آید گره های, نخ هایش را که مادرم گره زده است ؛ باز شود. اگر باز شوند دیگر چه کسی می تواند آن گره هارا بزند ؟ این گره ها بوی قدیم دارند و شبیه هیچ گرهی نیست .
اگر باز شوند من یادگارهای, مادر را یک به یک از دست می دهم .
لباس هایش را دیگر ندارم جز یکی دو لباس پرخاطره.
کفش هایش را ندارم جز یکی دوتا ساده.
متکاها را هم باز کنم ... گره هایش را نخواهم داشت و هیچ متکایی؛ بی گره مادر؛ به دلم نمی چسبد.
می دانم آخر, همهء این چیزها ..
همهء این حس ها
و همهء این یادگارها .. پوچ است. ولی باز ...
دور, این پوچ؛ می پیچم
و هی می پیچم
و دلخوشم ... به این پیچ و پوچ.