از آن هوس ها که در زندگی؛ واقعا فقط یک بار پیش می آید .
دلم عاشقی می خواهد ... از آن عشق ها که بوی کهنگی می دهند ولی آب می کند آدم را اندازهء یک شمع, داغ. آدم را مثل یک پروانه می رقصاند.. براوج, گل ها ..و داغی می گذارد آخر, این پر زدن ها... که یک عمر با آدم است و هرچه هست و نیستش را؛ به باد می دهد و تو ... ؛ آن ته, آن دور دورها..خبری نداری از چه بود و چه نیست ..و فکر می کنی ..عشق همین است که رفت.
دلم می خواهد دور از همهء فکرها ...عاشقی کنم ناگفته ها را و قلمدان, عشق را ... پر از خون, سیاه سازم؛ و روی, زردی, کاغذی پاره از پیری, روزگار..ریز ریز .. مشقت, سالخورده ام را با صدای, پایی زخمی روی,خاک .. به زور بکشم هیس... که قلم بشنود و .. کاغذ و .. خودم.
عاشق شدن .. قصه های, نگفتهء خاک خوردهءسالیان, سپری شده است..با پوست مرده.. و پنجره ای ترک خورده از تیر .. و گنجشک هایی پراز هراس ... که دنبال, خرده نان می گردند جای, شیشههای خرد .
عشق آن قدر نرم است؛که خوابت می آید..وقتی زمزمه اش را می شنوی. آن قدر نرم ..که فکر می کنی مخملی اندازهء همه جا؛ پهن کرده اند و روزگار, پر چراغی در پیش است ؛ و آفتاب .. باید؛چند صباحی؛ چادر سرکند ..برود آن دور دورها.. از نرمی, عشق و جادوی, چراغ... قدری بیاساید.
گاهی فکر می کنم عاشق ها چند کبریت می کشند؟
عاشق هایی .. عاشق, مادر
عشق هایی پر از پدر
شورهایی سرشار از زندگی
و دل هایی که همچنان پا می زنند گاری, عشق را.
چقدر من این حس و حال ها را زیر سایه سار برگ ها و درخت ها .. زیر تلالوی, نور, آفتاب ... می فهمم؛ خدا می داند.
همیشه دنیایی از حسرت و خواستن و نبودن و دست هایی کوتاه از رسیدن به آرزوهای, پاک و کهنه..اما ریز ریز از نور... هست؛ که کمتر دلی آن جا دل داری کرده است .
همیشه آرزوهای, خفتهء زیادی روی هم تلنبار شده اند که کسی را دل, بیدار کردن شان نیست.از نی لبک, چوپان, ده بگیر تا چنگ و عود, قلندر, آن کوه, دور.
همه سر بر آستان, درد؛ پنبه پنبه خمار, عشق ... در خوابی سنگین فرو رفته اند اندازهء یک دریا ..از نوک, آب تا آغوش, شن.
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت هزارو سیصد و نودو هفت خورشیدی
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی