یک انسان دردمند و خاکی.پزشک خوبی که بچه که بودم ..گاهی که مریض می شدم ؛مادرم چون خیلی قبولش داشت ؛دستم را می گرفت و مرا می برد مطبش.
یادم است به مطب دکتر پرویز خان که می رسیدیم پر بود از مریض های رنگارنگ.. با تیپ های جورواجور .اکثر این مریض ها در نداری با هم شریک بودندوبرای همین؛ پیش دکتر پرویز خان می آمدند و دکتر..در کمال مهربانی معاینه شان میکرد.
خیلی وقت ها پولی نمی گرفت ..وقتی هم میگرفت؛ خیلی کم می گرفت. نوبت ما که می رسید دکترپرویز خان؛ لپ بیچاره و لاغر مارا می گرفت و تا نیم متر می کشید وبعد... لبخند زنان..ول میکرد .
لپ بیچارهء من ...پوووپ... برمی گشت می خورد به استخوان گونه ام و درد می گرفت آن گوشه صورتم و من دستم را می بردم ..میگذاشتم روی گونه ام ..و با نگاهی مثل نگاه یک گربه مظلوم ..نگاهش میکردم و چادر مادر..را فشار می دادم.
دکترهمیشه از من تعریف می کرد که زانوی قوی دارم که چکشش را تاب می آورد و بعد برمیگشت به مادرم میگفت..اعصابش توپ پ پ ... ماشالله ..و بعد دستی به موهایم می کشید و دوباره بسرعت گونه ام را می کشیددد و ول میکرد و می زد زیر قاه قاه ... و مرا می بوسید میگفت ..به پدرت سلام برسان.. و گاهی هم؛ یک شوکولات می داد .از آن شوکولات های قدیمی و اصل و نسب دار.
دکتر و پدرم از دوستان قدیم بودند که در خیلی از کارها با هم کار می کردند و پشت هم بودند .کلا دوستان پدر .. همه اینطور بودند.پشت به پشت هم .. به هم کمک میکردند تا کارهای شهر و مردم ردیف شود .حتی دربار هم که می رفتند یا باهم می رفتند یا به نمایندگی هم.
من از آن روزها تصور بسیار خوبی از دکتر داشتم .
همه مردم از دکتر راضی بودند. دکتر سالها ازدواج نکرد و د رمطب خود به همه خدمت کرد. بعدها که مجبور شد به تهران برود ..آن جا هم همشهری های خودرا پاس می داشت. مردم هم او را پاس می داشتند و به بهانه های مختلف جشن و مهمانی برایش میگرفتند تا اینکه ازدواج کرد.ازدواج که کرد ..اثر دکتر کم رنگ تر شد ولی همچنان بود و همچنان نسخه های خوب می پیچید.
امروز متوجه شدم ..دکتر در غربت, تهران مرده است.
فیلم, تمام, خاطراتش را در یادم نگاه کردم.
از آن دکتر, میان قد و تقریبا کمی چاق ... تا دکتری کوچک شده و لاغر؛ اما خندان و شاداب.
وقتی سالها پیش در دانشگاه تهران تصادفی او را دیدم .. به هم که رسیدیم ..گفتم جناب پرویز خان... برگشت مرا نگاه کرد و لبخند زد ..گفت بله جانم؟ گفتم معرف حضورتان هستیم؟بیشتر نگاهم کرد و بعد گفت نه عزیزم...من پیر شدم .باید بشناسمتان؟ و من گذشته ها را برایش ورق زدم همان درب دانشکده ؛و او چشم هایش پرشد از اشک .
کیفش را گذاشت زمین و جلو آمد
مرا در بغل گرفت گفت..بمیرم برایت عزیزم.
بعد گونه ام را گرفت و مثل قدیم ها ..کشیی د د دد و ول کرد .
خورن گونه جانم به استخوانش همان و قاه قاه دکتر ..لابلای درخت های دانشگاه پیچیدن ..همان . وبعد دستهایش را برد لای موهایم و موهای شانه خورده ام را تند تند به هم زد... و لبخندش؛ پهنای صورتش را گرفت.
برای فردای همان روز به ناهار دعوتش کردم..قبول کرد .
فردا که اطراف تجریش جلوی, رستوران منتظرش بودم ..با تاکسی آمد. ناهار را که داشتیم میخوردیم ..از کیفش چیزی بیرون آورد که اول ندیدم ولی وقتی گفت پایت را دراز کن ببینم ...و چکش را بالا آورد .. کلی خندیدم.
چند بار که زد.. برگشت رویش را کرد به سمت چپ من ..که خالی بود. چشم هایش را ریز کرد و چشمکی زد وگفت ..اعصابش توپ پ پ ...ماشاالله ..
و من چشمهایم پر شد و نتوانستم خودم را نگه دارم و کوتاه ..زدم به گریه.
دکتر هنوز هم مادرم را به یاد داشت و به رسم آن سالها... با مادرم حرف زد و من چقدررر احساس کردم مادر..کنارم نشسته است و لبخند می زند و از دکتر تشکر میکند.
دکتر امروز بعد از سالها زندگی برای مردم... مرد.
در تصورم ؛قبر, دکتر را می بینم...
گل هایی روی خاک ...
نور ماه ..روی خاک
انگشتم را روی خاک میکشم و از خداوند می خواهم به حرمت شکوه شب ... او را بیامرزد.
خداحافظ دکتر جان
به امید دیدار
در امان خدا
برچسب: پرویز,
نویسنده: نیکان خلیلی