شب ؛ درشکهء سحر آمیز من است و من؛ تا عمق بودنم ... لحافش را می کشم روی شانه هایم ...
لحاف شب ؛رویایی است و من ... شیفته رویایم.
عکس, مرحوم حمیده خیر آبادی را می دیدم با جناب مشایخی و چند تای دیگر از آدمهایی که .. بعضی هایشان ...سالهاست؛ لحاف خاک ..کشیده اند روی شان.
دلم گرفت از این همه تلخی
از اینهمه غم ... و روح هایی که نیستند.
مشایخی هنوز هست ..ولی تا کی؟نمی دانم ... خدا می داند اما همهء ما روزی لحاف هایمان را جا می گذاریم .
مرگ برای من ؛هیچوقت راز نبوده است.همیشه دل, مرگ را فهمیده ام و دلتنگی هایش ..دلم را تنگ کرده است.
مرگ یک فرشته است نه هیولایی لاغر و کشیده؛ با داسی روی دوش.
وقتی زیاد به او فکر میکنی ؛حس میکنی رفیق قدیمی ات است و دلت می خواهد پابه پایش روزگار را گز کنی.
چقدر سخت است آدمها را ..جایی که باید باشند..با خود برد!
خیلی سخت است زائیده نشده...مرد!
سخت است بعد از سالهای سال... ناگهان .. شب خانه نباشی و اولین شب؛ نبودنت باشد تا سالهای, دراز, روزگار... و تو در زیر خاک خوابیده باشی و ندانی در سفری !
من می دانم این اولین شب ؛چقدر دل, آدم تنگ می شود برای کسی که همیشه اول شب در خانه می دیدش.
یاد اولین شب مرگ مادر می افتم و اولین شب مرگ پدر..و خیلی از شب های شام غریبان خیلی ها .
نمی دانم چرا همیشه دلم مال, خودم نیست . این دل دیوانه؛ که گوش به حرف نمی دهد و از اوج بلا ... می افتد روی تلی از خاک ... و مات ؛ زل می زند به همهء رازهای, زندگیش ...
رازهای شگفت انگیزی که بعد از مرگش نیز با شب خلوت خواهد کرد و ردی از یک شهاب .. جا خواهد گذاشت.
برچسب: شهاب,
نویسنده: نیکان خلیلی