خرید بک لینک

دلت تنگ می شود ؟

دلت تنگ می شود برای همهء روزهایی که داشتی؟

دهکده هایی که بودی ؟

برکه های ساکت... جنگل سبز ...

برای درخت هایی که تند تند از جلوی چشم هایت رد می شدند و تو از پشت شیشه ... همه را نگاه می کردی.

دلت تنگ می شود برای همهء دوست هایی که داشتی؟خنده ها...قهقهه ها...دعواها... اخم ها و دوستی هایشان.

برای آن کلاس گچی...نیمکت های خط و خودکار خورده اش که گاهی نوک تیز چاقویی هم ..سینه اش را کنده بود.

دلت تنگ می شود برای پیراهن های قشنگت؟کفش های آبی ..سفید و سیاهت؟ برای روبان هایی که مویت

می بستی..یا خط موهایت .برای شانه های مردانه ات که موهایت را شانه می کردی با آنها ... برای خیابان

دوست داشتنی ات... برای باران ... برای ابرهای بد اخلاق ...برای صندلی. دلت تنگ می شود برای باغچه

ها...درخت آلبالو..شاخه های گیلاس و شکوفه های بهار.

تو هم دلت تنگ می شود برای مادر؟

برای لب هایش ؟ که وقتی لبخند می زد ؛هوایت عوض می شد و ته دلت؛ پرندهء شادی پر می کشید تو همه

وجودت.برای دست هایش .که دلت را رام می کرد در روزگار بدت.چقدر دلم برای دست هایش تنگ شده.یه ذره

شده. خیلی ی .

دلم نفس, پدر را می خواهد.نگاه سبزش را می کاوم همه جا ... توی چشمهای هر پدری .. پشت, هر چشم

سبزی.دلم بغلش را می خواهد.

اینجا ؛من قبرم. دلم برای بیرون تنگ است.برای بیرون این قبر.

دلم بوی بهار می خواهد.در این بهار؛ دنبال بهار گشتن قصه دارد.

سالهاست دلم؛ بوی بنفشه می خواهد. بوی کوه .بوی غروب, دشت.

دلم برای آن گورستان, ته, ده .. تنگ شده است که ته شب هایش؛ وقتی ده خواب بود..سگ هایش پارس

نمی کردند..گل هایش عطر میزد ده را ..؛ می نشستم دیوارهای کاهگلی اش و چشم می دوختم به سنگ

قبرها و لانهء جغد, تنها درخت, قبرستان را زل می زدم ؛به هوای, دو چشم آفتابی.

دلم هوای دلم را کرده .

دلم؛ هوای خیلی کرده.

چقدر ما آدمها کوچولو هستیم؟

چقدر هرچقدر زور می زنیم ؛ بزرگ نمی شویم؟چرا همیشه؛ آفتاب را مهتاب می بینیم و دلمان؛ به هیچ چیز ؛

راضی نیست ؟

چقدر خدا خدا می کنیم ولی همیشه دوریم از او. دلت تنگ خدا نمیشه؟دلم "وی و لون " می خواهد.تنها

خودم می توانم ویلون, دلم را بزنم.

دوریم از هم.

خیلی دور. آن قدر که دست دور؛ به دور نمی رسد.

خیلی وقت ها بخودم می گویم بس است .تو دیگر شابابا شدی .. آفتاب هایت زیاد بودند و مهتاب هایت

بسیار.ولی وقتی اینجا می آیم برمی گردم به گذشته ها.گذشته های دور ونزدیک و همه چیز را فراموش میکنم

و میخواهم خودم باشم .بی هیچ اما و اگری.بی هیچ هیس و هیسی .بی هیچ پچ پچی.

خیلی وقت ها سعی می کنم؛ آدم بدی باشم.مثل ژوکر .زور می زنم خیلی ها از من بدشان بیاید.سعی

میکنم سرد و سرد و سرد تر بشوم...و به همه چیز یخ.فکر می کنم درست ترین کار ...بی تفاوت شدن به همه

چیز است.آن قدر که فقط ؛خودت برای خودت بمانی.فکر میکنم هرچقدر خودت باشی و همه نخ ها را پاره

کنی..وابسته هیچی نیستی .هیچ خوب و بدی .

و آزادی . آزاد و رها ...

هرچند دلت بگیرد و دلتنگ, دلتنگی هایت بشوی.

یادمان باشد ؛باهم می رویم. یکی مان زودتر و یکی مان دیرتر ..می افتد.

یادمان باشد زوزهء گرگ برای همهء ما است ولی گرگ زیباست.اگر بفهمیش .. تو را می فهمد و غرورش را با

تو تقسیم می کند.

چه می گویم؟!

تو می فهمی من چه می گویم؟

هان؟ ...

می فهمی؟

این پست را یک بار حذف کردم .ولی چند نفری که خوانده بودند دوباره خواستند بخوانند و حرف هایشان را

بزنند.گاهی از نوشته هایم خجالت می کشم.فکر میکنم دیگر نباید غر غر زد . نباید همه را خسته کنم..اما چه

کنم..من همینم .ببخشید لطفا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 9:4 توسط |

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 15:27

صفحه بندی