چند تا آجر قرمز قدیمی پیدا کردم با کمی سیمان و یک آفتابه آب.یک خانه کوچک ساختم و کمی هم گچ کاریش کردم ...شدگروه واتسی من .
فردایش اولین نوشته ام را ؛ نوشتم .
نوشتم " کوچک که بودیم ؛ می رفتیم تلگرافخانه و یک تکه کاغذ می دادیم تلگراف بشود.ده دقیقه بعد زنگ تلفن هندلی جیغ و داد میزد و پشت گوشی؛ صدایی می گفت سلام م م ... ممنون ن ن ؛ و من یاد تلگرافچی می افتادم.باید یادگاری داشته باشیم.حتی یک سطرخط...یک مورس ... یک تلگراف "
فردایش یکی دیگر نوشتم وآخرش نوشتم " گاهی زندگی آن قدرناز است که ازدست خاطراتت لیز می خورد ...می افتد ته یادگاری ها "
دو روز بعدش یکی دیگر نوشتم اسمش را گذاشتم " پرتقال خنده " و فردایش " مادام تانگو"و آخرش " صلح " .
تنها ساکن این خانه خودمم .یعنی اول و آخر این گروه واتس آپی ام فقط خودم هستم .خودم
مادام تانگو
هوا که نباشد ؛ زود می پلاسیم
بعضی ها زودتر..بعضی ها دیرتر... اما آخرش ؛ می پلاسیم .
هوا که باشد ... می رقصیم
آن چنان فرز و زیبا؛ که مادام تانگو هم ..... کم می آورد.
زنده باد هوا
برچسب:
نویسنده: نیکان خلیلی