اولین باری که مجبور شدم دوست داشتنی ترین دوست داشتنی های کودکیم را از خودم دور کنم ؛ کلاه گاوچرانیم بود ؛ و کمربند هفت تیرم با آن ستاره کلانتری ام .کلاه سیاه لبه کجم که یک ستاره سفید وسطش بود و ششلول دسته طلایی ام که می آویختم کمرم ؛با آن ستاره زردم که می زدم سینه ام و پیشو پیشو .... . اما نه ...اولین بار ؛وقتی بود که عروسک قشنگ " نازی " را از دستش قاپیدم و زل زدم به چشمهایش که " این ن ن مال من است ." و نازی چیزی نگفت . کمی چشمهایش "نمی " شد ؛ ولی چیزی نگفت . آن قدر مرا دوست داشت که چیزی نگوید . عروسک موسیاه بلندی که پلاستیک تنش نرم بود و برنزه . و من یادم است پشتش نوشته بودند ساخته شده در تولوز فرانسه . نازی از این عروسک ها چند تایی داشت ؛ولی فقط این یکی ؛موهایش سیاه ونرم بود. نمی دانم چرا از این عروسک خوشم میامد ولی هرچه بود..خوشم می آمد. از آن روز نازی گرفته شد .وقتی به رویم می خندید به زور لبخند می زد تا اینکه فردا شبش حس کردم؛ دلش هم گرفته است . شب که خوابید ..پاشدم رفتم عروسک موسیاهم !را آوردم موهایش را مرتب کردم و چین های دامنش را صاف کردم ... آرام گذاشتم بغلش؛ و لحافش را کشیدم شانه هایش. فردا صبح ؛سر صبحانه نشسته بودیم با آقادایی شوخی می کردیم که دیدم نازی آمد .. از در که وارد شد نگاهم کرد و مرا با چرخ خیاطی چشمهای شادش ..دوخت ... و دوید و دستهایش را گره زد دور گردنم و بوسید . اما نه ... انگار بیشتر از آن بود .فکر کنم پنح سالم بود .چون خیلی خوب قدم یادم است .همیشه وقتی پیاده رو راه می رفتم هی خودم را می اندختم جلوی آفتاب ... تا قدم را ببینم .دوست داشتم ببینم سایه من هم مثل کارتون ها .. دراز است ؟ یک روز مینی بوس بنز پلاستیکی قشنگی دیدم و خاله آن را برایم خرید .آن روزها اسباب بازی ها ؛بیشتر پلاستیکی بودند . پلاستیکی هایی که جنس شان از آهنی های امروز عالی تر بود .فکر می کردم راننده بنز هستم و دارم مسافر سوار می کنم . هر وقت هم ماشینم پر می شد درهای دو لایی اش را به زور انگشت کوچکم می بستم و پارا می گذاشتم روی پدال گار و هن هن ...هن ن ن ن ن ...می رفتم و پشت سرم ؛یک عالمه دود جا می گذاشتم .مینی بوسم را یک روز دادم پسری که اسمش بشیر بود. پسر کوچک لاغری که نمی شناختمش .ولی گاهی وقت ها می آمد سرکوچه خانه اقا دایی و قاطی بچه ها می شد و بازی می کرد و همیشه هم از من می ترسید . نمی دانم چرا ..اما خوب می دانم که می ترسید ولی من اصلا کاری بهش نداشتم . یعنی کلا نمی دیدمش .اما یک روز که داشتم می رفتم کوچه ..دیدم بچه ها همه با هم جمع هستند و دست هرکدام هم یک اسباب بازی است و بشیرشانه داده بود به تیر چوبی برق و داشت آنها را .. بی حس ... نگاه می کرد . مینی بوسم را نگاه کردم و چراغ های گرد ش را بوسیدم و بغلش کردم . درجلویی اش را با انگشتم باز کردم و یک چشمم را گذاشتم لای در و ته مینی بوس را نگاه کردم ... هیچ مسافری نبود . با انگشت کوچکم که به سختی از لای در می رفت تو .. و گاهی وقت ها کوچولو زخمی میشد ؛صندلی راننده را پاک کردم و رفتم طرف بشیر. تا صدای پای مرا شنید تند برگشت .فکر میکنم قبل از اینکه قدم را ببیند ..مینی بوس کوچولوی توی بغلم را دید و زل هایش !گره خورد به فرمانش. ماشین را گرفتم سمتش و گفتم بگیر.. مال تو . یه هویی چشمش را دوخت چشمم.هنوز چشم هایش یادم است . سیاهه سیاهه سیاه ... موهای بلندش کمی موج برداشت .. دستش تند رفت گوشش را گرفت و انگار دارد جمع و تفریق می کند ... گوشش را خاراند . گفتم بگیررر ... و گرفت.هیچ چیز نگفت. حتی نگفت مرسی خرسی.مینی بوس راگرفت و دود شد رفت . بدون اسباب بازی برگشتم خانه . خاله تا مرا دید گفت هانی ماشینین؟گفتم هوم.گفت چی ؟ چیزی نگفتم ... دویدم ته حیاط ؛لب حوض .آن روزها هوم معنی بله را نمی داد که امروزها می گویند .آن روزها؛هوم ..یعنی چیزی ندارم بگم .یک دل بی صدا. گلوی خشک... آه بی کلاه ... بود. فردا ... دیدم بشیریک نخ بسته جلوی مینی بوس .. و دوان دوان کوچه را می دود و می گوید هن هن هن ن ن ... داد زدم " منو سوار می کنی ؟ " ایستاد .سرش را از راست به چپ تکان داد .. و من دویدم به طرفش و وقتی رسیدم ؛انگشتم را کردم پنجره بی پنجره اش و در را باز کردم و رفتم نشستم ! و چشم دوختم به پشت کله آقا بشیر که نشسته بود پشت فرمان .بشیرهم معطل نکرد ..هن هنی گفت و دنده عوض کرد و پدال گاز را گاز داد و راه افتادیم . اکنون ؛سال هاست در راهم ...
نازی ؛ دختر دایی ام است
برچسب: اسباب بازی,اسباب بازی ماشین,اسباب بازی چوبی,
نویسنده: نیکان خلیلی
تاريخ: شنبه
29 آبان
1395 ساعت: 19:29